تبليغاتX
سکرت
پایان 
سلام

خوبید؟معذرت که دیر آپ کردم

اگه خدا بخواد و پیغمبر راضی باشه و من همت کنم فکر کنم این دفعه قسمت آخر سفرم هست

عکسهای سفرم رو بعدا یه لینکی می دم که برین ببنید

اونم اگه همت کنم خودم

تا کجا بودیم؟تا اونجایی که حسنی جمعه رفت مکتب؟اوه نه!!اون یه چیز دیگه بود!!

تا اونجایی که رفتیم ایتالیا خیلی خلاصه می گم برای جلو گیری از سر گیجه و چشم درد!!

شنبه ۱۸ فروردین:صبح دیر بیدار شدیم .یه صبحانه ی مختصری خوردیم ولی از اونجایی که هممون دیر

حاضر می شدیم تا ساعت ۱۲ طول کشید تا از خونه بزنیم بیرون!!کوله پشتی ها رو پر از خوراکی کردیم

رفتیم به سمت شهر قدیمی و خونه ها و کلیسا های قدیمی رم

نمی دونم از شهر مدرن بگم یا از شهر قدیمی!!!از قسمت گلادیاتور بگم یا از قسمت گلادیاتور نماها

(منظورم گداهایی بودن که لباس اونا رو به تن می کنن و باید بهشون پول بدی تا باهاشون عکس بندازی

و اونا هم شمشیر الکی به دست می گیرن و قیافه اون بد بختارو می گیرن)

من چیزی که دیدم و می گم.میدون کلسئوم نزدیک ما بود پیاده رفتیم اونجا چون هم زمان شده بود با

عید پاک از کل اروپا جمعیت اومده بودن و خیلی شلوغ بود!!یه صف طویلی بود!اونجا از یکی شنیدم

در آمد حاصل از توریست که اونجا میره ۴ برابر در آمد نفت ما هست!!

می تونی تصور کنی؟وحشتناک زیاده

کشور ایران قدمت و بناهای تاریخی  خیلی قشنگ تر از اون داره ولی کو درآمد؟بی خیال. اعصاب

ظریف و حساس خودمون و سر این چیزای کاملا بی اهمیت خورد نکنیم ما نفت

داریم

خلاصه اون روز کلا فقط تونستیم شهر قدیمی رم و کلسئوم بگردیم!!واقعا قشنگ بود.آفتابش هم واقعا

داغ و گرم بود!!تا بعد از ظهر اون قسمت ها رو گشت زديم.عصري از پا درد ديگه جون نداشتيم راه بريم

برگشتيم سمت هتل اپارتمان!!خوبيه اين سفر با پاريس اين بود كه با تور نبود.

با اون بوديم مجبور بوديم طبق برنامه ي اونا حركت كنيم!!و فرصت ديدن همه جا نمي شد!!

يكشنبه ۱۹ فرودين:صبح بيدار شدم گلو درد خيلي بدي داشتم از حورا گرفته بودم!!شب گفتم پيش من

نخواب ها!!اين دفعه زود بيدار شديم و رفتيم بيرون!!محمد هم تيپ لباسي خيلي قشنگ و تابلويي

پوشيده بود!!لباس اين نگه ها يا همن سياه پوست ها كه گشاد و بزرگ هستن!!

رفتيم بيليط تور باس كه از اين اتوبوس هايي كه ۲طبقه هستنطبقه بالا سقف نداره سوار شديم

براي ۲ روز گرفتيم!!همه ي جاهاي تاريخي ايستگاه داشت و توضيح هم مي دادن از اين هدفن ها

مي ذاشتيم تو گوشمون به ۷ زبون مي حرفيد!!هر ۳۰ دقيقه هم اتوبوس ميومد !!ديگه هرچي ما تو

ايتاليا ديديم كليسا بود.واقعا بشون مذه ميده ميرن دعا مي كنن خيلي جالب بود!!و خيلي قشنگ

جالبيش اين بود كه چون كليساهاي اونجا همه كاتوليك بودن تعصبات ديني بيشتري داشتن

به اين معني كه كسايي كهبا تاپ و لباس هاي كه خيلي باز بودن راه نمي دادن و مي گفتن رو دوشتون

يه چيزي بندازين!!البته نه مثل اين وريا برخورد بدي داشته باشن.فقط يه تذكر كوچولو و همه هم احترام مي ذاشتن!

من هيچ مسلموني نديدم اونجا منظورم اينه كه مسلمون محجبه!!هرجا مي رفتيم راهبه ها بودن كه

يه حجاب مخصوصي داشتن و مارو مي ديدن كه روسري داريم لبخند مليح مي زدن(اين جوري)

سر راه بستني خريدم خوردم به طعم كاملا مسخره انتخاب كردم كه همانند يك زهر مار بود

و كل بستني و انداختم بيرون!!از يه چيز محمد خيلي خوشم اومد و حال كردم اين بود كه هرجا ميرفتيم

با اين لباس قشنگشكه در اصل براي امريكاياست و لهجه امريكايش همه فكر مي كردن كه امريكايي

وقتي مي پرسدين كه كجايي هستين از محمد خيلي راحت مي گفت ايراني(اخه تو اروپا خيلي كلاس

داره بگي امريكايي هستي)لهجه غليظ امركاييش هم خيلي با حال بود.همه كم مياوردن باهاش

مي حرفيدن.از جاهاي ديدني نمي تونم اسمشون بگم هم خيلي زياده و هم اين كه همشون

كليسا بودن.يا مجسمه لخت بودن اولا برامون خيلي عجيب بود بعدش خيلي عادي شديم

شب هم گفتيم بريم ببينم اين پيتزا كه تو ايران مي خوريم بهمون گفتن برا ايتالياس راسته يا نه؟

ادرس پيتزا فروشيه خوب گرفتيم با هم رفتيم!!از اونجايي كه ما خيلي بچه هاي خوبي هستيم

فقط شبزيجات مي تونيم بخوريم!!۲تا پيتزا با يه پاستا فارش داديم كه ببينيم اگه خوبه بيشتر بخوريم

دوستان چشمتون روز يا شب بد نبينه!!نون لواش و بهش گوجه مالونده بودن گفتن بياين اينم پيتزا

بدون هيچ كوفتي!!نه پنير داشت!نه نخودي و نه قارچي!!هيچي!!!يا ما گاگول بوديم(كه بعيد

مي دونم)يا اونا(كه حتما همين بود)پاستا هم بخوره تو سرشون خاك توسرا

گجه لهه شده انداخته بودن وسطش مي گفتن سسشه!!مه هي نگاه كرديم ديديم ازش چيزي در نمياد

از همه بدتر اينو بگم اشكتون در بياد اين كه كچاپ نداشتن و نبايد مي زديم!!يني به غذاشون توهين

مي شد اگه مي زديم!!پيتزا بسيار خوشمزشون و بايد با سركه و يا روغن زيتون ميل مي نموديم

ديگه به زور يه زره خورديم رفتيم خونه مامان برامون رويولي با پنير درست كرد خورديم!!

دوشنبه ۲۰ فروردين:محمد صبح برگشت هلند.بعد ما بازم رفتيم چند جارو گشتيديم.از طرف سفارت

ايران برامون غذا اوردن.كه خداروشكر سوپ بينش بود و براي سرما خوردي وحشتناك من خوب بود

يه غذا خوشمزه خورديم.بعدشم من يه زره تو نت چرخيدم شب بيرون نرفتيم.

سه شنبه ۲۱ فروردين:صبح زود بيدار شديم ديگه همه جارو گشتيديم واتيكان هم رفتيم خيلي زيبا بود

جالب.كلي مسير هم بازم پياده روي كديم!!تا عصري كه راننده اومد دنبالمون .دعوت سفير ايران

جناب اقاي زهره وند بوديم داخل رزيدانس!!وقتي رفتيم با خانومشون منتظر ما بودن .محوطه رزيدانس

ايران و نشون دادن.داخلش از سنگهاي خيلي قشنگ تزيين شده بود(تو اخبار نشون داد اقاي لاريجاني

رفته بود)خانم زهره وند مي گفتن رزيدانس ايران قبلا كاخ معشوقه ي موسيليني بوده.كه ايراني ها

خريدن .به علت بزرگ بودن رزيدانس ايران تو ايتاليا اسم اون خيابون هم كه توش قرار گرفته رو گذاشته

بودن تهرانهم خانم و هم اقاي زهره وند هم صحبت هاي خوبي بودن!!بعد هم شام خورديم

البته من خيلي مختصر خوردم.ولي حورا اومده بود پيش من نشسته بود دور  از دسترس مامانش .

تا تونست خورد!!يعني جاي همه ي ماها خورد!اخري داشت مي تركيد كه من بهش اشاره كردم

بعد از شام هم خداحافظي كرديم با رانندشون كه اسمش اقاي كارلو بود رفتيم گشت زديم

رفتيم يه پاركي كه مجسمه ي فردوسي توش ساخته بودن!!از اونجايي كه همه ي مجسمه ها

تو ايتاليا برهنه بود هممون فكر مي كرديم فردوس بينوا هم اونجا لختش كردن و از تصور اينكه مي تونيم

لخت فردوسي هم ببنيم به هيجان اومده بوديمكه البته خدا رو شكر تو كشور غريب

هنوز همون لباس به تنش بوداقاي كارلو از زمان ر‍ژيم قبلي يعني پهلوي راننده ي سفارت ايران بوده

فارسي هم كامل بلد بود!!كلي اطلاعات جالب داشت!بعد با هم رفتيم پل آرزوها که ب هر

تیر چراغ برق کلی قفل زده بودن/هرکی که ازدواج می کرده یا دوست یا هر خاک برسرییی می کرده

۲تایی میومدن اونجا برای استحکام این پیوند قفل میزدن و کلید اون قفل رو به درون روخدونه مینداختن

بعضی ها قفل فرمون زده بودن بعضی ها هم از این زنجیر گنده ها با قفل بزرک.بعضی ها عکس

خودشون هم روی قفل زده بودن بعضی ها هم اسمشون و می نوشتن!!خلاصه خیلی جالب بود

جالبیش این بود که شهردار و دولت از این کار حمایت می کردن و دست به اونا نمی زدن!!

و کسی هم حق جدا کردن قفل رو نداشت!!!

آخرین جایی هم که از ایتالیا دیدیم و خیلی قشنگ بود.نزدیک دفتر ریاست جمهوری یه چشمه بود که

بهش می گفتن چشمه آرزوها می رفتی اونجا یه سکه مینداختی و آروز می کردی!!بعضی فرهنگاشون

خیلی به ما شبیه بود.مثل همون قفل یا سکه یا احترام بزرگتر یا خیلی چیزای دیگه!!

بازم از اونجا بستنی خریدیم خوردیم و آرزو کردیم سکه انداختیم!!

چهارشنبه ۲۲ فروردین:صبح بیدار شدیم راننده اومد دنبالمون رفتیم فرودگاه .ساعت ۴ رسیدیم هلند .

از اونجا یه راست رفتیم یه فروشگاهی من کلی پاستیل خریدم.با خوراکی هایی که دوس دارم!

بگشتیم رزیدانس شام خوردیم.بعد همه ی وسایلمون و جمع کردیم!

پنجشنبه ۲۳ فروردین:صبح زود بیدار شدیم.حورا رفت مدرسه غیر مستقیم باهاش خداحافظی کردیم

من آخرین دور با دوچرخه هم اطراف واسنار زدم بعد زود ناهار خوردیم با محمد و خاله و خودمون

رفتیم فرودگاه.کلی اضافه بار داشتیم که مشکلی پیش نیومد.تو فرودگاه کلی اتفاقای خنده دار افتاد

ولی خیلی زیاده!!ساعت ۱۱ به وقت تهران رسیدیم!!علی با مهدی اومده بودن دنبالمون

دایی هم اومده بود!!

اینم پایان سفر سبا پولو بر وزن مرکوپولو!!

خیلی طول کشید

مرسی که خوندید

موفق باشید

باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

|+|
نوشته شده توسط سبا در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت