خوبین همه؟
چه خبرا؟
خوب از اون جا که خیلی بچه ی خوبی شدم دارم زودی آپ می کنم
از ۴شنبه هفته ی پیش می گم براتون
جونم برات بگه صبح با ترمینال رفتم دانشگاه (سرویس نبود)دیگه رسیدیم اونجا هوا جدنی خیلی خوب بود
انگار اول فروردین بود!جون میداد برا دویدن برا انتخاب واحد![]()
دیگه رفتم امور دانشجوییی یه کاری داشتم بعد رفتم یه سر به ساختمون خودمون زدم کسی نبود
از اونجا هم رفتم اتاق سایت انتخاب واحد کردم !!!بعضی هاش هم پر شده بود
دیگه بقیش و گذاشتم تو حذف اضافه!!!!۲باره رفتیدم امور دانشجوییی اون آقاهه خل و چل گفت برو ساعت ۱:۳۰ بیا !!!!یه ذره چاییی و اینا خوردم اون ساعت برگشتم تازه فهیمدم کارم انجام نمیشه
کلی حرس نوش جان نمودم
خلاصه برگشتم تهران!!!!یه ذره راه هم پیاده اومدم یه جایی رفتم که تا حالا اون جارو پیاده نرفته بودم![]()
دیگه رفتم خونه
می رسیم ۵ شنبه که اصل آپ کردنم برای این روز هستش!!!!!
صبح تا ظهرش که خونه بودم !!!بعد از ظهرش چون سالگرد بابا بزرگم بود رفتیم گرمسار
فک و فامیل همه بودن !!!دیگه اینارو نمی گم که این پسر عمه ی دیوونم گوشیم گرفت دستش هرچی دلش خواست نگاه کرد
آخر سر یه تشر
بهش زدم رفت یه گوشه کز کرد نشست
تا بعد از شام هم بودیم
دیگه آخر شب بود ساعت ۱۰:۳۰ اون طورا بود علی که تهران بود زنگید به ما گفت :حانیه حالش بده
با آمبولانس آوردنش تهران .دیگه مامانم گفت زودی بلندشیم بریم![]()
حرکت که کردیم بیایم .مامانم گفت خاله اینا میان خونمون میوه نداریم !!یه جا میوه فروشی ورودی شهر
گرمسار واستادیم تا باباینا برن میوه بخرن
من تو ماشین موندم داشتم برای یه بچه ی بد
اس ام اس می نوشتم!!!جاییی که بابا ماشن و نگه داشته بود بغلش یه کامیون بود منم پشت نشسته بودم
یه ههههههههوووووووووووو دیدم یه چیزی داره من و با ماشین می بره به اون ور(کدوم ور؟)دیدم در ماشین
اومد رو پام دیدم به سمت راست یعنی هومن وری داره من و می بره!!!!دیگه داشت پام له می شد سرم
و چرخوندم سمت شیشه که ببینم چی داره من میبره؟یه لاستیک خیلی گنده دیدم که داره میچرخه![]()
در همون لحظه در یک حرکت ضربتی (از همونا که جکی جان انجام میده)خودم از اون یکی در ماشین
پرت کردم بیرون بازم ماسین داشت به سمت من میومد(در اصل ماشین داشت به عرض حرکت می کرد)
منم جیغ کشیدم داد زدم بوفالو.وحشی
چی کار می کنی؟از صدای جیغ من کارگرا که پشت ماشین
بودن فهمیدن که داره چه اتفاقی میوفته!!!!همه زدن به کامیون که وایسته
همون موقع هم مامانم و بابام از صدای جیغ اومده بودن بیرون که ببینن چی شده؟
مامانم اون لحظه من و ندید که اون ور تر بودم فکر کردش من تو ماشین مردم!!!رفت سمت راننده کامیون
مرد رو از اون بالا کشید پایین گفتم بچم و کشتی!!!مرد!!حالا همش میزدش![]()
مرده هم فکر کرده که واقعا من مردم !محکم زد تو سر خودش !!!حالا من از دور دارم نگاه می کنم بابام
اشاره کرد بیا مامان و بگیر!!من هم مثل این منگها .فشارم افتاده بود پایین تا مامانم من و دید
پرید بغلم ![]()
و ......(اینجا مسئله خانوادگی می شه.خود سانسوری می کنم
)
راننده کامیون هم وقتی فهمید من تو ماشین بودم و در رفتم و حالا زنده ام کم مونده بود بیاد من و بغل کنه![]()
دیگه این صورتی بازی ها چند ثانیه بیشتر طول نکشید چون بعدش بابام به عمق فاجعه(یعنی خسارت وارد شده) پی برده بود!!!!
قاطی کرد !!داد و بی داد!!!حالا کل ملت ریخته بودن دور ماشین با گوشیشون فیلم و عکس می گرفتن
من خودم اومدم جلو ببینم اگه چیز باحالیه منم عکس بگیرم
خلاصه کلی معروف شد ماشینمون تو
اون لحظه
بابام به من گفت بزنگ عموهات بیان(عمو های منم یک از یک خپل تر)منم شماره نداشتم
دیگه یه جوری گیرشون آوردیم.اومدن همه می خواستن راننده بد بخت و بزنن
(آخ جون دعوا هوشدورودو)
منم که فشارم پاین بود همش میوفتادم.دیگه پسر عموم من برد تو ماشین خودش.بعد کلی واستادن
دیگه پلیس اومد و اینا!!!!رفتیم خونه ی بابابزرگم که شب همونجا بخوابیم.نگو عمه هام با زن عموهام
کلا همه خانوم های محترم فکر کردن من دار فانی را وداع گفتم
داشتن برا من تو خونه گریه می کردن
از اون جا که من همیشه ی خدا نیشم باز هست!!از تو حیاط دیدم این جوریه حالا من و گرفته بودن که
نیوفتم زمین!!!!دختر عموم اومد بیرون بغلم کرد شروع کرد به گریه که آره ما فکر کردیم تو مردی
دید من دارم می خندم!!گفت:برو بابا برای تو نباید احساسات از خودمون نشون بدیم مثل خنگا می خندی![]()
دیگه این عمه هام با من یه کارایی کردن یه چیزایی دادن به خوردم که ترسم بریزه!!هی من می گفتم بابا من نترسیدم.اینا می گفتن نه تو حالیت نیست الآن داغی نمی فهمی![]()
فرداش هم ماشین و کادو پیچ کردیم آوردیم تهران گذاشتیم تو پارکینگ خونه!!!!
جمعه برا این که با خیال راحت بخوابم بعد از ظهر که همه رفتن بیمارستان دراز کشیدم!تا یه ذره خوابم برد
زنگ آیفون .با زنگ در خونه با زنگ تلفن همه با هم!!!یه هووووو همه فک و فامیل اومدن خونمون برا دیدن من![]()
دیگه تا شب همین جوری مهمون میومد!!!!از اونجا که بستنی خیلی دوست دارم و این موضوع رو همه
میدونن برام همه بستنی خریده بودن
کل فریزر پر شده از بستنی!!!!شنبه هم صبح زود با علی رفتیم امور دانشجویی تهران.انقدر علی مسخره بازی در آورد که کارمند اونجا مونده بود این دیونه اونجا چی کار می کنه؟
منم خندم می گرفت تابلو می شد!!!آخه فکش و می داد جلو لبو لوچه آویزون با مرد حرف میزد!!!![]()
۱شنبه هم مامان کارگر گرفته بود بیاد خونمون و تمیز کنه و یه تکون اساسی بدیم
تحلیلش هم برای خونه تکونی زود راس این هست که می گه:اگه تو میمردی خونمون خیلی کثیف بود
حالا تمیز می کنیم می تونی بمیری![]()
خدا هیشکییییییییییییییی من و دوست نداره!!!!خدا بیا منو بکش![]()
۲شنبه هم بازم کارگر اومد که کار خونه رو تموم کنه!!عصری بابام گفت ماشین خریده
دیگه من و علی کلی ذوق کردیم
با هم رفتیم خیابون ایران زمین و بالا پایین کردیم.علی هم نکته های انحرافی اون خیابون و به من یاد داد![]()
دیروز هم خبری نبود
امروز هم ولنتاین هستش!!!مبارکتون باشه!!!ما که کسی بهمون کادو نمیده!!!خدا ازشون نگذره![]()
البته مامان بابای گلم هر سال به من میدن پارسال اگه یادتون باشه برام لیوان و فنجون قهوه خوری گرفته بودن!!!امسال نمی دونم بهم چی می دن
؟
خوب دیگه من همه چیزهایییی که بود گفتم
زود باشین شما هم بگین!!!!!
خوب الآن دارم شعر چرا گوش می کنم![]()
همگی با هم بگیم هوشدورودوووووووووووووووووووو![]()
موفق باشین
پیروز باشین
سلامت باشین
زیر کامیون نباشین
جینگیلی باشین
بازم مثل همیشه
بای باشید![]()
![]()



