خوش که می گذره؟
گشنتون هم که نیست!!!!
تشنتون هم نمی شه!!!!!![]()
تلقین رو داشته باشین هااااااااااااااااااا
من نبودم می خواستین چی کار کنین؟![]()
خوب مامان خوبه؟
بابا خوبه؟
همه خوبن؟
سلام بهشون برسونید!!!نرسونید خیلی ناراحت می شم![]()
اگه بچه ی خوبی باشین تا آخر بخونید اون پایین براتون سوپرایز دارم![]()
می بینم که دانشگاه هم از این شنبه به طور رسمی شروع می شه و همه ی ما با هم میریم به دامان
علم و فرهنگ![]()
به نظرم از اخرین دفعه ای که آپ کردم یه زره اتفاق های جور واجور افتاده
پس زودی میریم سر اصل مطلب
۵شنبه۳۰ شهریور ماه آخر شب با بابا آشتی کردم.بهشم گفتم دیگه نبینم ها آخرین بارت باشه
آخه اذیت می کنه!!!
البته درستش کردم دیگه ان کار رو تکرار نمی کنه![]()
دیگه اتفاق خواصی نیوفتاد تا ۳ مهر ماه دوشنبه مهمون داشتیم خاله اینا بودن
دیگه به این آقا جون می گیم زیاد از اونا نخور الآن شام میاریم !!خودش رو میزنه به اون راه انگار باهاش نبودی
دیگه کلی حال کردم چون اصلا کار نکردم
خدا این ماه مضون رو برای هممون نگهر داره چون دست به سیاه و سفید نمی زنم
همش مامانم کار می کنه![]()
من واقعا لذت می برم![]()
می رسیم به روز ۳ شنبه ۴ مهر ماه افطار که کردیم علی رفت خونه ی ابی ینا.شب که می خواسته بیاد
از این پلیسای نامحسوس تو اتوبان به خاطر سرعت بالا گرفتتش
می گفت به پلیس گفتم :آقا جون من اگه دوربین داره بگووو برم ادکلن بزنم بیام جلو دوربین
دیگه انقده ادا بازی در آورده که پلیس به عقلش شک کرده![]()
دیگه به قول خودش همسفر(ماشینش) رو ازش جدا کردن
دیگه تو کل بروبچ سوژه شده که بلاخره پلیس علی رو هم گرفت![]()
همون شب ساعت ۱۱ همه زنگ زدن خونمون می خندیدن
می گفتن علی حقش دیگه دپرس شده این چند روز که ماشین نداره
۴شنبه هم خونه ی خاله اینا دعوت بودیم دیگه آخرین شبی بود که ابی رو می دیدم
ابی هم رفت
دیگه جمع دختر خاله پسر خاله ۲ نفره شد
همه رفتن![]()
رفتم تو اتاق ابی گفتم بیا ماهیات رو بین همه تقسیم کن
آخه آکواریوم داره منم هر وقت می رم خونشون دستم رو می کنم توش بعد ماهیاش رو تو دستم می گیرم
تا بمیرن![]()
ابی هم ماهی هاش مثل بچه هاش هستن.به من گفت به هرکی بدم به تو یکی نمی دم
منم رفتم هرچی وسیله یا عروسک مروسک برا ولنتاین گرفته بود برداشتم از لجم![]()
آخه من نمی دونم مگه من چمه که ماهی ها رو به من نمی ده؟![]()
شب موقع رفتن دیگه دهمه گریمون گرفته بود این جوجه اردک زشت خاله می خواد بره![]()
فرداش هم ۵ شنبه بچه ها رفتن فرودگاه ولی من نرفتم
علی که همش با ابی بود خیلی براش سخته
از همین جا براش دعا می کنم ابی جان همیشه موفق باشی![]()
جمعه هم شب رفتیم بستنی بخریم بخوریم که دیدم یه بستنی فروشی جدید باز شده
دیدم بابا رفته از اون یکی خریده دیگه تا صبح خوابم نبرد همش خواب اون یکی بستنی فروشی رو
می دیدم![]()
دیگه ۱ شنبه رفتم دانشگاه ببینیم چه خبره.جاتون خالی همه بچه ها رو دیدم ندا .فروز جون
همه دیگه!!!!کلاسا که تشکیل نشد ولی خوب بود یه کارای هم کردیم کلی خندیدیم با ندا
راستی خانوم این آقا مصطفی رو هم دیدم![]()
زودی دیگه برگشتیم خونه چون کلاسا نبود دیگه
۲شنبه هم خونه ی مامانجونینا دعوت بودیم همه هم بودن مامان که از صبح من رو برده بود که کمک کنم منم که حسسسسسسسسساس
گرفتم لالا کردم![]()
بعد از ظهرش به داییم گفتم دایی تشنمه اونم یه لیوان آب یخ می خواست بریزه تو حلقم
منم نمی زاشتم آخر سر من بدو اون بدو من رو خوابوند می خواست بده بخورم که نتونست
همش رو ریخت رو لباسم
یخ کردم![]()
دیگه دیشب هم دایی زنگ زد مثل این که این الناز مداد در حال شکستن شده
آپاندیسش نمی دونم چی شده
یکی نیست بگه آخه بچه تو که مثل مداد می مونی چرا روزه می گیری؟
دیگه بسه حال ندارم حرف بزنم![]()
خوب حالا میرسیم به اون سوپرایز ها
۲ تا عکس خیلی حرفه ای می ذارم حالش رو ببرید
پیدا کردن سوژه:خودم
عکاس:خودم
من جدا لذت می برم که مردم انقدر باحالن که رو همه چی لوازم اضافه میریزن![]()
رو لینکها کیلیک کنید
اهر گونه بی اجازه برداشتن از رو عکسها پی گرد قانونی دارد![]()
![]()
خوب شاد باشین
خوش باشین
سلامت باشین
شنگول باشین
موفق باشین
جینگیلی باشین
من برم دیگه
فیللا
بای باشید![]()
![]()


