تبليغاتX
سکرت
 
سلااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

خوش می گذره؟می دونم که خیلی وقته آپ نکردم.ولی راستش یکی مثل من تو خونه الاف باشه

وقت سر خاروندن هم نداره

خوب از کارام بگم

خوشبختانه تو این ماه تونستم زیاد با محیا باشم.اخه دیگه مدارس باز بشه نمی تونه!!!!

از آپ قبلیم به این ور رو می گم

خوب از کجا بگم؟؟؟آهان ۱۳ شهریور یعنی ۲ شنبه بود کلی کار سر ریخته بود تو خونه

هم آشپزی هم کارای دیگه که اونا بماند و...یه کیک با حال هم درست کردیم و زنگ زدم به محیا گفتم

میای بریم چند روز یه تلپ شیم.اونم گفت پاییه ام!!!!دیگه من با علی رفتیم دم خونشون

مهدی و محیا اومدن.اونا (علی و مهدی)می خواستن ما رو بپیچونن برن یار و یاور زندگیشون رو

از تو خیابون ایران زمین پیدا کنن !!!!منم که حسسسسسسسسسساسسسسس

گفتم ما هم میاییم.حالا از اوون ور هی مامانم می زنگید جایی نرید ها!!!مستقیم برین خونه ی آقا جونینا!!!!

ما هم گفتیم باشهدیگه علی گازش رو گرفت رفتیم فرحزاد۲ تا قیلون گرفتیم همش فوت می کردیم

تو صورت همدیگه !!!این وسط مامانم می زنگید .من می گفتم دمه بستنی فروشیم

بخوریم می ریم.دیگه انقده کشیدیم تا معتاد شدیم.آقا نمی دونی چقدر سرم گیج می رفت علی دستم

و تا دم ماشین گرفته بود.یکی نیست بگه :آخه بچه تو که جنب نداری چرا می کشی؟؟؟؟

رفتیم خونه ی آقا جونینا !!!منم علینا رو دعوا کردم گفتم بیاین بالا

اومدیم دیگه با آقا جون و مامانجون کلی گفتیم خندیدم!!!آقا جون مریضی قند داره

اصلا نباید چیز شیرین بخوره.همه چی می خوره الا قند یعنی نوشابه.شیرینی فقط زورش به قند چاییش می رسه

دیگه من کیک رو که آوردم آقا جون کشید جلو می خوردمنم خودم دوست داشتم بخورم

آقا جون می گفت نه!!!!!خلاصه دیگه مثلا رفته بودم اونجا که ۲ یا ۳ روز از دست مامانم اینا اونجا راحت باشم

که مامانم این ۲ روز رو اومد اونجااا

۴ شنبه هم شب اومدم خونه !!!۵ شنبه هم از صبح تا شب تنها بودم مامانینا هیچ کدوم نبودن

حال این که بخوام به کسی هم زنگ بزنم هم نداشتم.

دیگه میره تا ۱ شنبه ۱۹ شهریور صبح بیدار شدم که برم سوار سرویس بشم

دیدم ای وایی هیچ سرویسی نیست .دیگه مردم گفتم اگه نباشه مجبورم با ترمینال برم

دیدم یه اتوبوس اونجا بود علی پرسید میبری دانشگاه؟ آقاهه گفت آره!!!!

منم که تا حالا این ماشین رو ندیده بودم رفتم !!!!شک کردم ولی مجبور بودم برم

رفتم توو دیدم فقط یه دختره توش نشسته

دیگه دل و زدم به دریا و نشستم .علی تا دم دانشگاه همش می زنگید که سالمی یا نه؟؟؟

ولی دیگه بعد از اون تو راه پر شد

رفتم دانشگاه دیدم هیچ کس نیست!!!رفتم دیگه اونایی که از تو نت انتخواب کرده بودم رو بر دارم

دیدم همش رو زده پر شده یا به ما نمی دن

گفتم با اینا نمی شه به زبون متمدن ها صحبت کرد.رفتم سراغ پارتیم

اون گفت تو فقط واحد هایی رو که می خوایی بذار برو تهران

کاریت نباشه!!!منم یه ذره برا خودم ول چرخیدم تا بچه ها بیان!!!دیگه چندتاشونو دیدم

برگشتم ساعت ۱۱:۳۰ دیگه تهران بودم!!!!!دیگه واحدام رو تو ۲ روز چپوندم.

دیگه خبری نبود تا ۴ شنبه که ۲۲ شهریور بود.عروسی دعوت بودیم

منم که علوسی دوست دارم.دیگه از صبحش ی می خواستم کارام رو انجام بدم

همسش تلفن زنگ می خورد مگه می ذاشتن؟؟؟؟

دیگه رفتیم علوسی جاتون خالی با مامانم انقده خندیدیم.آخه یه خانوم بوود خیلی مسخره می رقصید

همچین ابرو می نداخت بالا و اشوه خرکی میومد که آدم فکر مر کرد داره رقص چی کار می کنه

وقتی میومد سمت ما برقصه مامانم اوسکولش می کردمی گغت آفرین خیلی قشنگ می رقصی

دیگه خانومه جدی گرفت بود همون جا همش می رقصید!!!!!

این پسر عموی بی ریخت ما هم فکر کرده بود آدمه به موهاش ژل زده بود با کت وشلوار کربات

مامانم بهش گیر داد باید برقصی می رقصید در می رفتمامانم بهش گفت :مجتبی من می خوام

سبا رو به تو بدماونن مثل پر رو ها نگام کرد گفت :نه نمی خوام

بعد مامانش گفت تا دلت هم بخواد اصلا سبا همین امشب بیا خونمون

دیگه با هم به تفاهم رسیدیم.که تفاوت سنیی زیادی داریم !!!!آخه اون ۸ سالش هست

دیگه کلی اذتش کردیم.اومدیم خونه!!!۵ شنبه هم رفتیم خرید مانتو خریدم

جمعه هم تسمه کولر خراب شده بود از تسمه کولر خریدن همه جا رفتیم.کیف خریدیم.

رفتیم خرید خونه کردیم.آخر سر اومدیم خونه!!!!!!

۱ شنبه هم جاتون خالی محیا اومد خونمون.با زهرا بودن با هم بودیم ۲ روز اینجا

باباانقدر اذیتشون می کرد همش براشون شعر می ساخت!!

بعد من رفتم خونشون تا دیشب که اومدم .این مامان محیا معلم دبستان هست برا کلاس اولی ها می خواستن

از این تنپوشا بیارن دیگه رفتیم از اونا ۲ خریدیم من با محیا تنمون کردیم

تو خونه امتحانی

کلی خندیدم خیلی با حال بود عکس انداختم با گوشیم.اگه وقت شد میذارم ببینید

حالا یه چیزی که می خوام بگم این که

دیروز با ندا حرف زدم.بگین چی گفت؟؟؟؟

بگوو دیگه!!!!نمی دونی؟؟؟؟خیلی خنگی!!!!!

گفت آقا مصطفی راننده سرویسمون عقد کرده

انقده خندیدم اسم خانومش الهام جشنش هم همین امروز هست اگه خواستین برین

آخه گفت همه بیاین

یادم ترم پیش می گفت من عمری زن بگیرم!!!!کلی زر مفت می زد

بعدش باباش میومد می گفت باهاش حرف بزنید بره زن بگیره!!!!

بچه ها بهش می گفتن ترشیدی .کسی به تو زن نمی ده

ندا می گفت یه زن ذلیلی هم شده سر موقع میره خونه

شاخ اونم شکست!!!!خوشم اومد

خوب خیلی حرفیدم حالا راستش رو بگین چیزی فهمیدین؟؟؟؟

راستی بچه ها مثل این که این آق محسن ما تو بیمارستان تشریف داره

شنیدم خیلی بیمارستان دوست داره

ولی جدنی بارش آرزوی سلامت دارم

امیدوارم خودش زود خوب بشه که این دوست عزیزش مجبور نشه بیاد آپ کوتاه من رو حفظ کنه بهش بگه

وب نیما هم بسته شده

نمی دونم چرا ولی منتظر وب جدیدش هستم

خوب دیگه

شاد باشین

سالم باشین

خوش باشین

مدرسه رفته باشین

مهری باشین

خوش حال باشین

سبز باشین

تو سال تحصیلی جدید هم

موفق باشین

...باشین

همه چی باشین

ولیییی

.............. نباشین

در آخر هم

                                  بای باشید

|+|
نوشته شده توسط سبا در پنجشنبه 1385/06/30 و ساعت