خوبین؟
خوب شرمنده همه ی دوستان شدم که نتونستم برم به وباشون
برام خیلی گرفتاری پیش اومد
البته همش خدارو شکر از نوع خوبش بود.تا باشه از این گرفتاریا
خوب اینو بگم که اگه می خواستین تو این چند وقت پیدام کنید باید میومدین فرودگاه مهرآباد.
آخه اونجا چادر زده بودم![]()
حالا که دیگه اگه خدا بخواد لازم نیستم اون جا باشم .چادر رو جم کردم.
اخه همش تو راه اونجا بودیم.کل تابستون ما شد رفتن به اونجا یه دفه میومدن یه دفه میرفتن
دیگه الان همه رفتن و اومدنشون کردن
ما هم نشستیم سر خونه زندگیمون
یه سری برای اومدن خاله اینا بعد یه سری برای اومدن پسر خالم رضا بعد یه سری برای رفتن محیا دختر
خالم.حالا اینا اومدن ها بود.میرسیم به رفتناشون.دوباره یه سری برای رفتن محمد پسر خالم.بعدیه
سری برای رفتن رضا.بعدش یه سری برای رفتن خاله که اون جدنی سر کاری بود
من هنوز شک دارم
که ما اون شب جلو دوربین مخفی نبودیم.
آخه این خاله ی من جزو نوابغ جامعه ی ما هست و من
واقعا افسوس می خورم این نابغه حیف که در خارج از کشور به سر می بره.ما باید این جور آدم های
باهوش و زکاوت رو در مملکت در مکانی به نام پیت خیارشور نگهداری کنیم که از بین نرن.
والا حیف.به خدا حیف.!!!! این خانم نابغه و هوشمند که چندین بار کشور امریکا در خواست داده ما براش بفرستیمش
یادش رفته بوده بلیت مبارک رو نگاه کنه که تاریخ پروازش چه روزی هست.وبه همین علت همه ی مارو
تا ساعت ۴ صبح نگهر داشته بعد از این که رفته دیده بارش رو ازش نمی گیرن فهمیده که پروازش ۳ یا ۴ روز دیگست
وبا یک خنده و تبسم واقعا ملیح اومده پیش ما و میگه من امشب نمیرم.
به نظر شما ما چی کار کردیم؟علی رفت به مامور اونجا التماس کرد که آقا تورو خدا این همین امشب بره
من دیگه نمی خوام بیام فرودگاه.دیگه خالم اون شب نرفت![]()
ولی بعد از ۳ روز رفت.فکر کنم ۵ شنبه شب بود .شنبه هفته ی بعدش هم محیا اومد رفتیم بازم فرودگاه
دنبالش اینم ماشالاه از هوش زیاد سرشار درست آخرین نفری بودیم که داشتیم از فرودگاه میومدیم بیرون.![]()
اینم از این چند وقت برناممون.
حالا میرسیم به این که من بگم علت نبودنم رو تو این تقریبا ۱ ماه!!!!
از اونجای که هرچی دست این پسرا باشه زود خراب و داغون (داقون.داخون.)میشه این کامپیوتر ما هم
چند روز دست محمد بود بعد از این که اومدم بیام نت دیدم هر کاری می کنم نمیشه
خلاصه دادیم درست کنن.دادیم بعدشم مدمش هم سوخت این بود دلیلش
البته امتحان هم داشتم.دعا کنید خوب بشم.خیلی سخت بود.
بچه های ترم بالاتر می گفتن چند تا درس که از همه سخته یکیش هم این بود که تابستون برداشتم![]()
دیروز که امتحان دادم خیلی گرم بود.مردم یه دختره سر کلاس حالش بد شد.
فکر کنم گرما زده شده بود!!!![]()
دیگه تو راه برگشت هم تو ماشینه از این تلوزیون ها گذاشته بودن برنامه جالب نشون میداد
یه پسره انقدر مسخره می خندید.کل اتوبوس به خندیدن اون می خندیدن![]()
دیگه این الهه هم از صبحش از بس حرف زد نذاشت ۲ کلوم درس بخونیم اونیم که خوندم از یادم رفت.![]()
این محیا نمی دونم جدن خجالت نمی کشه ![]()
هنوز سوغاتی من و نداده.یه حالی ازش بگیرم.آخه یه آدم انقدر پر روووو
؟
۱شنبه این هفته هم مهمون داشتیم .دوست بابام بود با خانومش و دخترش.در ورودی خونه که باز
کردم .رفتم تو آشپزخونه کمک کنم .مامانم گفت زشته برو دمه در اسقبالشون.منم اومدم برم.دیدم
رسیدن دم در دویدم که بهشون برسم پام گیر کرد
بعد هم زمان شد با ورود این دوست بابام نزدیک بود
بیوفتم بغلش
خیلی بد شد.حالا مامانم از اون ور داره هر هر می خنده![]()
بابام هم که پشتشون بود خندش گرفته بود.نمی دونم من چرا انقده می خورم زمین.
خوب می شم![]()
خوب حالا جزییات رو اگه قسمت شد بعدا می گم.
دیگه
شاد باشین
سلامت باشین
خوش باشین
سبز باشین
موفق باشین
گرمازده نباشین
دعا می کنم هرگز علیرضا هم خونتون نیاد![]()
در آخر هم
بای باشید![]()
![]()



