تبليغاتX
سکرت
اولی تو 87 
سلام

حال همه دوستان درون و برون وبلاگی که خوب هست؟

راستش انقدر ترم شلوغی دارم این ترم که نمی تونستم اصلا به روز کنم ولی خوب دوست خوب وبلاگیم

یه جورایی تلنگر زد بهم که به روز کنم وقتی به خودم اومدم فهمیدم اگه برنامه ریزی کنم شاید بتونم

یه جورایی تا قبل از امتحانا یه پستی بزارم برای وبلاگم!!

تمام عید ها و جشن هایی که تا حالا داشتیم و من نتونستم تبریک بگم الان به همه تبریک می گم !!

بازم من نبودم امسال عید اگر هم بخوام مثل قبلا خاطره بنویسم فکر کنم تا عید سال دیگه طول بکشه!!

نمی دونم چه جوری بنویسم یه دفعه نشستم فکر کردم تقویمی که کارای روزانم و چیزایی که اتفاق افتاده رو توش می نویسم اسکن کنم بزارم خودتون بخونید.بعد منصرف شدم چون هم خطم بد بود هم اینکه خیلی شلخته وار نوشته شده بود

پس یه جورایی به من نظر یا پیشنهاد بدین که چه جوری بنویسم؟!چون مدل قبلی خیلی طولانی بود!! خوب از این حرفها که بگذریم.باید چیزای مهمی که بعد از سفرم اتفاق افتاده براتون بگم!! ولی این سبک به همون روال قبلی هست!!

۴شنبه ۴ اردیبهشت ماه:ساعت ۱ بامداد رسیدیم ایران!!من با مامان بودم .تو فرودگاه چون چمدونمون زیاد بود دایدم به یه سری از دوستان که اونا ببرن و نگردن چون بستنش با خدا بودعلی و بابا و دایی اومده بودن فرودگاه!!از فرودگاه امام خوشم اومد بهتر بود محیط باز بود و مردم تو هم نمی لولیدن!!ولی خوب تا تهران راه زیاد بود!!۲تا ماشین شدیم اومدیم  خونه منم سریع نشستم مانتو دانشگاهم اتو زدم که ساعت ۵ صبح می خوام برم آماده باشه خلاصه بدونه این که بخوابم رفتم دانشگاه.همه بچه ها دیدم !کلاس که تموم شد قرار شد از دانشگاه مستقیم بریم موزه جواهرات که دیدیم بستس!از مترو یه راست رفتم خونه مامانجونینا که ۱ ماه و نیم بود ندیده بودموشن خیلی دلم براشون تنگیده بود!!ولی ۲ روز هم بود نخوابیده بودم تا شب اونجا بودم که بابام اومد دنبالم ساعت ۲ اون طورا بود که خوابیدم!!

۵شنبه ۵اردیبهشت فقط به مرتب کردن خونه گذشت

جمعه ۶ اردیبهشت:کلاس موزه داری تو موزه ایران باستان تشکیل می شد!همه بچه های رشته خودمون که این درس داشتن اومده بودن!!خیلی خوب بود محیط موزه و خود موزه هم استاد بهمون توضیح داد!!به دوستان عزیز هم توصیه می کنم وقتی تو خونه بی کارین و نمی دونین برای تفریح کجا برین حتما یکی از جاهایی که بهتون خیلی خوش می گذره موزه هست!!ما ایرانیا اصلا از موزه های داخل کشورمون که خیلی زیاد و قشنگ هستن هیچ خبر نداریم و استفاده نمی کنیم بعد انتظار داریم توریست بیاد کشورمون!!(پیام اخلاقی این پست)شب هم مهمون داشتیم از ظهرش آقا جونینا اومدن خونمون!

سه شنبه ۱۰ اردیبهشت:یکی از بد ترین روزای عمرم فکر کنم بود!!همش تو دانشگاه اعصابم خورد شد! از اون موقع معده درد(که قبلا هیچ سابقه این بیماریو نداشتم)با من هست که خیلی بد دردیه

جمعه ۱۳ اردیبهشت :جای همه خالیصبح ساعت ۴ بیدار شدم همه وسایل آماده کردم(۳ مدل کالباس.صبحانه پن کیک با شوکولات میوه  کیک برای عصرونه و ....)علی هم بیدار کردم حاضر شدیم .بابا هم مارو برد دمه سرویس با بچه تور یه روزه طالقون گذاشته بودیم!!همون اول که سوار شدیم صدای ضبط و زیاد کردن بزن برقصشون شروع شد!!مرضیه با مهدی الهه با خواهرش منم با علی و بقیه بچه ها اعم از حانیه و مینا و... اینم بگم قاطی بود بچه های رشته دیگه دانشگاهمون بودن!! از اول راه همش رقصیدن من نمی دونم این نیرو از کجا آورده بودن؟منی که از جام تکون نخوردم فقط همش می خوردیمو از رقصیدن اونا فیض می بردم خسته شدم!!البته علی با مهدی بلند شدن وسط اتوبوس یه قر دادن ولی من با مرضیه و الهه نقش مشوق و اون وسط بازی می کردیم!!تا رسیدیم به خود طالقون یه جا کنار روخدونه ممد اقا (راننده سرویس)نگهداشت و ما بساط پهن کردیم نهار همه چی بود اکیپ اون بچه ها لوبیا پولو درست کرده بودن ولی ما هرکدوم جدا آورده بودیم!!خلاصه جای همه خالی جمعمون خوب بود.همه با جنبه بودن تا ساعت ۸ بودیم که اومدیم خونه شب هم مهمون داشتیم!!

یکشنبه ۱۵ اردیبهشت:بعد از دانشگاه رفتیم موزه جواهرات که این دفعه باز بود.خیلی قشنگ بود اصلا ادم فکش می خوره زمین!!یعنی وقتی ما اومدیم بیرون همه علاقه مند بودیم که زن فتحعلی شاه باشیم!!یه چیزایی داشت که من خودم تو خواب نمی دیدم!!اشتباه می کنید اگه نرید!!بلیط هاش هم مفته!!گنجینه مملکت و برین ببینید حال کنید

جمعه ۲۰ اردیبهشت:بازم کلاسمون تو موزه تشکیل می شد.موزه رضا عباسی !!علی من و مرضیه رسوند دم موزه!!استادمون هم دید.خیلی از استادمون خوشش اومد.خدایی استادای خوبی داریم به غیر ۲ نفر!!بعد از این که موزه و دیدیم رفتیم سیدخندان گشت زدیم رفتیم سمت خونه !!شب رفتیم ۳۰نما فیلم دایره زنگی.به نظر من که واقعا چرت بود فیلمش خیلی مسخره و مزحک!!هیف وقت آدم که هدر رفت!!

این وسط که یهو از اول هفته به آخر هفته میپرم اتفاق خاصی نیوفتاد !!یعنی نه اون طوری که بخوام وقت همرو بگیرم!!

این ترم همه روز دانشگام به غیر ۵شنبه که اونم مشغول کارای طول هفته می شه که مونده!!امسال متاسفانه نشد که برم نمایشگاه کتاب!!خیلی هم ناراحتم چون چندین تا کتاب می خواستم!!

کسی اینجا امار خوب بلد هست به من یاد بده؟؟چون اصلا سر کلاسش نرفتم هیچی بلد نیستم!!امتحانا هم که نزدیکه!!

شاید تا بعد امتحان هام نتونم بیام اپ کنم ولی خوب شما به بزرگیه خودتون ببخشید!!

یه چندتایی عکس از مسافرتم و یا همین طالقون رفتنم عکس گذاشتم دوست داشتین  اینجا       کیلیک کنید ببینید!!

موفق باشین

سلامت باشین

شاد باشین

سبز باشین

قرمزته هم باشید

                  بای باشید                                                   

|+|
نوشته شده توسط سبا در پنجشنبه 1387/03/02 و ساعت
تولدم مبارک 
سلام
امید وارم حال همه گی خوب باشه!!!
من الان طبق توهمات دارم می نویسم از روی کیبرد قارسی نیست برای همین اگه غلط غلوط می نویسم ایراد نگیرین!!!
خواستم نا سال جدید نشده تولد خودم رو به خودم تبریک بگم و از دوستانی که یادشون بود هم تشکز فراوان یکنم
طیق تاریخی که شما عزیزان می دونید تولدم 23 اسفند ماه بود که گذشت!!!
4شنبه سوری خوبی داشته باشین!!!
امیدوارم سال پر برکت و با موفقیت داشته باشین!!!
مارو هم از دعای عسدتون بی بهره نکنید!!!!
فعلا مسافرت هستم وقتی برگردم بازم 6ماه طول می کشه خاطرات تعریق کنم
من برم
مثل همیشه
بای باشید
|+|
نوشته شده توسط سبا در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت
امتحانات 
سسسسسسسسسسلام

خوبین؟

می دونین من چند وقته آپ نکردم؟چرا یکی نیست من و دعوا کنه آپ کنم؟؟

آهان چون از بس خوب می نویسم!برا همینه!!!

نگاه کنید من الان اخرین تاریخ اپ کردنم و دیدم چون مال خیلی وقت پیشه برا همین نمی تونم همه چیزو براتون بگم!!به همین دلیل خیلی خلاصه و اتفاقات خیلی خاص و براتون می گم

این جوری می گم که خدا رو شکر که برف اومد خدا جون دستت درست ولی دیگه جدا برنامه امتحانا خیلی ناجور شد!!چون من حافظه بلند مدتم و گاهی کوتاه مدتم دچار آلزایمر مزمن می شه هرچی درس خونده بودم از کلم پرید!!دیگه به همین مناسبت زیاد نمره های ایده آلی نگرفتم!!

حالا از تاریخ امتحانا به بعد شروع می کنم!!

چهار شنبه ۳ بهمن ماه:صبح با مرضیه با سرویس آقای قنبری رفتیم دانشگاه!با بچه ها تو کلبه قرار گذاشته بودیم!!منم یه ساک گنده همرام بود که هرجا میبردم ضایع بود!!دیگه تا ساعت ۱۰:۳۰ که امتحان داشتیم اونجا با الهه و مرضیه نشستیم درس خوندیم!!بعد از امتحان این مرضیه همش می گفت من میوفتم!!این استادمون هم شوخی و جدیش معلوم نیست ازش می پرسیدیم جواب این سوال این ی شد؟می گفت نه!!آخه جواب دیگه ای به غیر اون نمی شد!!خلاصه خدا همه ی مردم و عقل بده استاد ما هم با این که خیلی استاد خوبی هست هدایتش کنه!!با این سوال طرح کردنش!!  بعد امتحان با بچه ها همگی رفتیم خونه حاج خانم دیگه وسایل جابه جا کردیم ۴تایی یعنی من .مریم.مرضیه. الهه دور بخاری گرفتیم خوابیدیم که مثلا استراحت کنیم بعدش درس بخونیم!! ولی از بس با هم سر متکا و پتو بحث و بازی کردیم که خوابمون نبرد!!بعد از اون اومدیم درس بخوونیم این مرضیه ما رو با آقا مهدیشون(نامزدش)کشت.از بس گفت مهدی اینجور مهدی اونجور!!مهدی مامانش اینجوره مهدی آبجیش اونجوره!!دیگه الآن ما از همهی زندگی اونا خبر داریم!!۵ دقیقه درس می خوندیم ۱ ساعت حرف می زدیم!!تا ساعت ۵ صبح بیدار بودیم!!دیگه فک مرضیه کشش نداشت مخ ما هم نمی کشید گرفتیم خوابیدیم

پنجشنبه ۴ بهمن ماه: تا ساعت ۷:۳۰ زودی بیدار شدیم اساس و جمع کردیم تاکسی گرفتیم تا دم دانشگاه!!امتحان بررسی مسائل که دادیم الهه و مریم رفتن تهران ولی من و مرضیه امتحان جامعه شناسی انقلاب هم داشتیم سر امتحان یه پسره انقدر تابلو تقلب می کرد طوری که این مرضیه خندش گرفته بود نمی تونست جلو خودش بگیره!!دیگه تو راه هم از الویه ای که درس کرده بودم خوردیم!!برگشتیم تهران!!این هم بگم که در منزل به علت این که ۲ روز من و ندیده بودن استقبال خفنی شد به صورتی که کلی کار دادن من انجام بدم!! آخه شب نظری داشتیم برا امام حسین داده بودن مسجد ولی فامیل زیاد میومدن خونمون

جمعه ۵بهمن ماه:ساعت حدود ۱۱ بود که مرضیه اومد دم خونمون که با هم بریم خونه خالم که هلند هستن و خونشون خالیه بشینیم مثلا درس بخونیم با همدیگه آمار کار کنیم!!۳ ساعت اول که مرضیه داشت به وارسی خونه خاله می گذروند بعدش فهمیدیم گشنمونه رفتیم با هم تا سر کوچه خوراکی خریدیم ۲باره برگشتیم خونه خاله!!ناهار خوردیم با ۲تا بستنی یه زره درس کار کردیم ساعت ۸ بود اومدیم خونه ما!!مرضیه منتظر آقا مهدی شد بیاد دنبالش دیگه اون که رفت منم خوابیدم

شنبه ۶ بهمن ماه:صبح با مرضیه و باباش رفتیم گرمسار امتحان دادیم اومدیم تهران!!شب هم من با مامانینا رفتم بیرون پاساژ میلاد نور یه جوراب نی نی گولویی خریدم خیلی ناز بود!!!

چهارشنبه ۱۰ بهمن ماه:تولد دوست خوب وبلاگیم آقا مجید (معذرت دیر شد)

دیگه خبر خاصی نبود تا

سه شنبه ۱۶ بهمن ماه:امتحان سیاست داشتم آخریش هم بود بعد امتحان واستادم تا الهه امتحان بده که با هم برگردیم.بعد از برگشتن اومدم خونه دیدم علی با مهدی هم اونجا هستن مهدی هم آخرین امتحان دوره کارشناسیش و داده بود!!خودش می گفت باورش نمی شه که تموم شده انقده خر خونه ۷ ترمه تموم کرد تازه این ترم آخرش هم فقط ۶ واحد بود!!خودم که این جوری نیستم حداقل با خر خونی پسر خالم کلاس بزارمدیگه بعد اینکه ناهار هممون با هم خوردیم من و مامان و علی و مهدی رفتیم بیرون مانتو خریدیم و بعد رفتیم گیشا برای خالم خرید کردیم اومدیم!!

چهارشنبه ۱۷ بهمن ماه:مرضیه با الهه رفته بودن گرمسار امتحان بدن !!قرار شد از اونجا بیان خونه ی ما ناهار بخوریم بعد بریم گیشا مرضیه خرید کنه!!دیگه منم زود ناهار پیتزا سیب زمینی گذاشتم انقدر دویدم تو خونه خسته شدم!!اونا اومدن بعد ناهار استراحت کردیم بعد رفتیم گیشا !!این مرضیه خدا ازش نگذره ۱ ساعت تموم تو ۱ مغازه واستاد تا قیمت کفش اقای فروشندرو پرسید بعد چون آقاهه تخفیف نداد اومدیم بیرون!!البته بهتر شد چون خیلی گرون می فروخت!!می گفتیم اون قندون چنده؟می گفت برای انگلیس چون شمایین می دم ۷۰ تومن!!من گفتم مگه توش طلاس انقده گرونه ؟الکی رو هو.ا یه قیمت می داد!!نا مرد خیلی گرون فروش بود!!آخر سر رفتیم برا مامانش یه شوکلات خوری خرید (با پول من هنوزم که هنوزه نداده منم فعلا هیچی نمی گم بعدا می زنگ به مهدی-نامزدش- می گم)ولی خیلی قشنگ بود خداییش آقاه هم خوب تخفیف داد!!دیگه خرید ریز پیز کردیم!!! بابا اومد دم پاساژدنبالمون اونا هم تا یه مسیری رسوندیم!!اومدم خونه دیدم خاله کلی برای من لباس فرستاده یه سویشرت سفید با یه کت لیی خیلی قشنگ بود!!با کلی پاستیل و خوراکی!!

دیگه بازم خبر خاصی نبود!! 

یکشنبه ۲۱ بهمن ماه:عصری با مامان و بابا رفتیم قزوین خونه خاله فرخنده جاتون خالی خیلی خوش گذشت!!با خاله و معصومه و مامان رفتیم مانتو خریدم(این دفعه برا خودم)کلی هم به معصومه خندیدم همه نمره هاش بنده خدا خوب بود از همه پایین تر انضباطش بودداده بودن ۱۶.مامانش هم رفته با مدیر صحبت کرده که این مگه چی کار کرده انقده نمرش پایینه(خالم فکر کرده بی چاره معصومه مثلا دوست پسری چیزی داشته اینا اینجوری نمره دادن)مدیر هم گفته چون ایشون نماز جمعه شرکت نمی کنه و سر صف وول می خوره و این که دعای کمیل شرکت نمی کنه!!انقده خندیدم چون خالم بهشون گفته :نه من خودم میرم نماز جمعه و نه اجازه میدم شوهرم و حتی بچم بره نماز جمعه دعای کمیل هم خودش تو خونه می خونه!!شاید این دلش نخواد بخونه شما چی کار دارین؟؟برای سر صف وول خوردن هم خالم گفته شاید بچم قلنج کرده وول می خورهاونا هم گفتن ما درست نمی کنیم!!

دوشنبه ۲۲ بهمن ماه:تا بعد از ظهر اونجا بودیم عصری برگشتیم تهران !!می گن جوینده یابندس راست می گن رفته بودیم قزوین غصم گرفته بود بستنی کجا بخورم که بهم بچسبه خلاصه یه بستنی فروشی توپ اونجا پیدا کردم جاتون خالی انقده خوش مزه بود!!!

بازم خبر خاصی نبود !!فقط این که تو این وسط هی من می گم خبر خاصی نبود من می شستم بافتنی می بافتم تا حالا ۴تا شالگردن بافیدم انقده قشنگه تا حالا ۲ نفر به خاطر این که شالگردن من قشنگه مردن!!چرا؟چون از حسودی چشماشون ترکیده!!!مردن و من براشون متاسفم چون بهشون نمی دم حتی با اون عکس بندازنچند روز دیگه عکسش و براتون می زارم ببینید!!!!ولی عواقبش پای خودتون هست!!اصلا فکر نکنید که من پز میدم که کاملا در اشتباهید

پنجشنبه ۲۶ بهمن ماه:بعد از ناهار ۴تایی حرکت کردیم به سمت ملایر خونه یکی از دوستامون!!جاتون خالی خیلی خوش گذشت!!

جمعه ۲۷ بهمن ماه:مزاحم دوستامون بودیم تا بعد از ظهر دیدیم برف گرفت سریع حرکت کردیم به سمت تهران!!از قم هم گذشتیم ولی چون دیر وقت بود نرفتیم زیارت از دور سلام دادیم به حضرت معصومه و سلام دادیم به اقا مجیددیگه رسیدیم خونه من زودی خوابیدم

شنبه ۲۷ بهمن ماه:صبح زود رفتم دانشگاه چون ۱ سال بود پول شهریه نداده بودم جزء متاخرین بودم برای انتخاب واحد ۷۰۰ تومن چک بردم اونجا آقاه که مسئول گرفتن چک بود گفت الآن شریه ثابت نمی گیریم!!ازم نگرفت!!گفتم آقا شهریه ثابت چیه؟من ۱ ساله پول ندادم دانشگاه حالا می خوایی بگیر نمی خوایی بده ببرم دیگه هم نمیارم من برا خودتون گفتم!!مرده بی چاره تعجب کرده بود.پرسید چرا ۱ سال نریختی؟ گفتم هویجوریدیگه رفتم دنبال کار اداریساعت ناهار بود که رفتم رسیدم تهران رفتم خونه مامانجون همه خاله ها اونجا بودن!!دور هم بودیم عصری هم من با محیا رفتم بیرون بازم بستنی خوردیم و خردیم بردیم خونه مامانجون بازم اونجا بستنی خوردیم دور هم!!شب اومدم خونه

یکشنبه ۲۸ بهمن ماه:صبح زود با ممد آقا رفتم دانشگاه تو سرویس یه اخونده اومد سوار بشه ممد آقا بهش گفت حاج آقا اینجا سرویس دخترونس تازشم برای اساتید سرویس فرق می کنه!!آخونده هم گیر داده بود که با سرویس ما بیاد ممد آقا گفت پس بیا بشین تا مسیری می رسونیمت بعد سوار سرویس ساتید می کنمت!!منم دیدم بد بخت جا نیست بشینه منم بغل خودم برای پریسا جا گرفته بودم بلند شدم که اون بشینه دریغ از یه تشکر آخرش هم که ممد اقا گفت پیاده شین سرویستون اوناهاش انقده بهش برخوردخلاصه پر روو بود!!دیگه خدا این استاد شربتیان و خیر بده ایشاالله خیر از جوونیش ببینهمن بعد از کلی خواهش و تمنا ظرفیت چندتا از کلاسارو باز کرد برامون تونستم واحد بر دارم واگر نه که هیچی نمی تونستم بردارم!!استاد گفت به کسی نگین که من این کارو کردم منم اصلا به هیچ کسی نگفتمخوب آخه الهه و مرضیه و ۲ یا ۳تا از بچه های دیگه که شخص خاصی نیستن!!!کارمون ساعت ۲ بود تموم شد اومدیم تهران!!خیلی خسته بودم دیگه

دوشنبه ۲۹ بهمن ماه:روز سپندار مزدگان نمی دونم چی چی مبارک!امروز صبح این آخونده هست تو برنامه مردم ایران سلام نمی دونم اسمش چیه!!همش درمورد دختر و پسر حرف میزنه!خوب؟کلی مسخره کرد این روز و بعدشم می گفت این کارا چیه و این حرفا می خواستم برم بزنم تو دهنش بعد بهش بگم آخه مرتیکه نفهم تو که سواد نداری چرا زر مفت می زنی؟؟من نمی دونم این چه وضعشه؟؟  اون از رئیس جمهورمون که تو سخنرانیه ۲۲ بهمن انگار داره شعر عمو زنجیر باف می خونه(می گه:عمو زنجیر باف !! بله؟ زنجیر منو بافتی: بله!!..... )دقیقا با مردم مثل بچه های ابتدایی صحبت می کرد !!اونم از اینکه آیت ا.. توسلی دق کرد از دست اینا!!برای این که نوه امام رد صلاحیت کردن!!خیلیه ها اینا نشون میده این نظام دیگه رهبر پیشین خودشون هم قبول ندارن!! اینم از آخوند مملکت که به تمدن چن هزار سالمون پوز خند می زنه!!

آخیش اینا تو گلوم گیر کرده بود باید یه جوری خالی می کردم!!

راستی شوهر خاله ی نسیم دوست عزیزم فوت کرده از همین جا تسلیت می گم امیدوارم غم آخرش باشه

معذرت که خیلی طولانی شد

اگه خیلی چشماتون درد گرفت قطره شستشو بزنید!!

مثل همیشه

موفق باشین

سلامت باشین

سبز باشین

رای دهنده نباشین

و در آخر

                                               بای باشین

 از اینجا می تونید عکسایی که کم و بیش قول داده بودم برین ببینید!!

|+|
نوشته شده توسط سبا در دوشنبه 1386/11/29 و ساعت
مترو 

سلام به همگی!!

امیدوار حال همه خوب باشه!!۲تا عید گذشتتون مبارک باشه!من سید نیستم ولی دوستانی که سید هستن زود خودشون و معرفی کنن تا من عیدیمو بگیرم

خیلی وقت بود ننوشته بودم.دیگه امتحان ترم دانشگاه هم که شروع بشه اصلا نمی شه نوشت

البته شاید بیام بگم برام دعا کنید

که می دونم من نگم شما این کارو انجام می دین!!

بگذریم از این حرفا

از کجا بگم؟

دوشنبه ۱۹ آذر ماه :خوب من رفتم دانشگاه .بعد همه ی کلاسام تشکیل شد ولی کلاس درس عمومی و نرفتم آخه من نخوام آیین زندگی یاد بگیرم باید کیو ببینم؟

خلاصه کلاس آخر که تموم شد داشتیم از محوطه با دوستم میومدیم بیرون که دیدیم چندتا از این بچه های دانشگاه از این دوربینا هست می زارن بعد یکی با چوب بلند میره دور تر وایمیسته داد میزنن شماره های عجیب می گن بود!منم خیلی دوست دارم توی این دوربینارو ببینم. از قضا یکی از اون پسرا اومد سمت ما گفت ببخشید خانم بیسکویت یا شکولات دارین ؟من ضعف کردم!! منم تو کیفم مثل همیشه پاستیل بود.دیگه گفتم به یه شرط که ما تو اون دوربینارو ببینیم!گفت باشه!بعد بهمون نشون داد .هیچی توش نبود یعنی اون آقاهه که اون دور بود خیلی نزدیک بود بعد دورش شماره بود!بعد ازشون پرسیدم رشتتون چیه که شما از اینا دارین ما نداریم؟گفت آب!! خلاصه اطلاعات عمومیمون خیلی زیاد شد اومدیم سمت تهران!!!!

سه شنبه ۲۰ آذر ماه:خبر خاصی نبود جز این که داداشمینا (علی)رفت دزفول عروسی یکی از دوستاشون بود.

چهار شنبه ۲۱ آذر ماه:بازم رفتم دانشگاه .رشته ی ما هر سال فستیوال غذای محلی تشکیل می ده! ما هم رفتیم ببینیم چه جوریه.استاد شریفی که مثل همیشه گشنه بود.ولی بچه ها غذا زیاد آورده بودن! یک بویی هم تو سالن راه افتاده بود.بو ترشی بو قلیه.بو همه چی دیگه.من انقده بدم اومد این استاد بی شعور خانم پیر اهری که خدا الهی همیشه تو زندگیش براش سخت بگیره .خدا الهی جز جیگرش بده خدا الهی به روز سیاه بندازتش خدا الهی....... بقیش تو دلم می گم نمی دونم چرا خودش و قاطی استادا می دونه .بد قیافه دانشجو فوق لیسانس اومده استاد شده باسه ما!!شیطونه می گه فارق التحصیل شدی برو جلوش انقده فحش بده تا شاید آدم بشه.خلاصه این همه نفرین کردم که بگم اونم اومد تو فستیوال .منم نموندم برا خوردن غذا چون دیر می رسیدم تهران کار داشتم باید می رفتم کارام تموم می کردم.

پنج شنبه ۲۲ آذر ماه:هیچی فقط روز منجمد شدنمون بود.با راننده سرویس دعوام شد سر اینکه چرا بخاری روشن نکرده.بی شعور پول هم بیشتر از بقیه می گرفت .منم گفتم اضافه ای که گرفتی به حساب صدقه می زارم برا سلامتی خودم چندتا از عکسای مسافرت استاد گفته بود بیار منم براش آوردم دید.خیلی خوشش اومد.دیگه انقدر سر کلاس بررسی مسائل ایران شیطونی کردیم که این استاد گفت اگه آروم باشین شما ۲تا ۲ نمره بهتون میدم

بقیش نمی گم چون خیلی جالب نیست.یعنی اتفاق جالبی نیوفتاد.یعنی افتادها برای من جالب بوده نه برای شما حالا گیر ندین دیگه!!

آهان اینو بگم.چند روز پیش یکی به گوشی علی اس ام اس داد بود که :نازی جون من بالاخره طلاقم و گرفتم خدا خیلی به من کمک کرد.حالا امشب من با محمد هستم بیا اینجا با هم جشن بگیریم. بعد ۲تا دیگه مشابه این فرستاد.علی هم که از خدا خواسته.اومد خونه این اس ام اس هارو خوند.بعد زنگید به همون شماره ای که اس ام اس داده بود.علی گفت:خانم ببخشین شما این اس ام اس هارو دادین. زنه هم گفت ببخشین شماره رو اشتباه زدم .علی گفت خوب خانم حواستون جمع کنید.بعدشم خیلی ناراحت شدم طلاق گرفتین.حالا کاری از دست من بر میاد؟می خواین کمکتون کنم؟آخه چرا طلاق گرفتین؟زنه هم دید علی داره این جوری می گه گفت مرسی آقا خدافظ انقده سر این خندیدم

دیروز هم که جمعه بود استاد حاتمی که درس باستان شناسی باهاش داریم گفت ساعت ۱۰:۳۰ دمه موزه ایران باستان باشید .من هم با الهه قرار گذاشتیم ساعت ۹:۴۵ تو مترو ايستگاه امام خميني هم بيايم بيرون چون موزه نزديك مترو امام خويني يا همون توپ خونه هستش.مريم هم با سعيد نامزدش اومده بود.واي خداي من انقده اين سعيد از مريم سوال كرد من موخم سوت كشيد.رفتيم دم موزه مي گه موزه اينجاست؟مي گيم آره!مي گه مطمعني؟مي گيم آره !مي گه الكي نگين؟مي گيم نه!مي گه استاد كو؟مي گيم بريم تو ببينيم؟رفتيم تو موزه مي گه اين كورش و داريوش مي گن اينجاست؟ديگه خداييش اين مريم هستش كه صبرش زياد بود من بودم يه دونه محكم مي كوبوندم تو دهنش مي گفتم خفه بشي همه ي اينارو مي فهمي!!!از اول تا آخر پرسيد ديگه.ما اونجا كه رسيديم از خانومه كه بيليط مي فروخت پرسيديم استاد نيومده گفت؟گفتش ۳۰ دقيقه ديگه ميان.ما فكر كرديم فقط خودمون زرنگيم بچه هاي ديگه نيومدن.خوشحال بوديم.بعد از چند دقيقه در باز شد استاد اومد با كلي از بچه ها فهميديدم كه ما تنبلشون بوديم چون اونا زود اومده بودن رفته بودن استاد محوطه اونجارو نشونشون داده بوده!! ديگه استاد زودي نشون داد ما هم تحقيق و به استاد داديم با ۱۰۰۰ جور التماس كه قبول كنه.بعدشم با استاد عكس انداختيم.اومديم سمت مترو!!تو مترو با الهه تصميم گرفتيم بريم آيس پك بخوريم.رفتيم آيس پك كه خريديم بعدش پشت بندش سمبوسه خريديم.انقده خورديم.آهان من ۲ تا لاك خوش رنگ خريدم خيلي ذوق كردم براش تو مترو همه مي دونن ۲تا واگن آخر  و ۲تا واگن اول براي خانوماس!! تو يه ايستگاه نگه داشت يه آقاه براي اين كه در بسته نشه زود بياد داخل سريع دويد سمت مترو اومد تو!!بيچاره يهو انگار وارد حموم زنونه يا جاي ديگه شده!!(آخه قسمت خانوما بود)سرش و انداخت پايين چشماشو گرفت سريع پريد بيرون!! حالا من خندم گرفته بود بد جور!!گفتم آقا بيا از اينجا راه داره براي آقايون.مرده تازه فهميد چه سوتي داده!! مرده كه اومد تو گفتم آقا اينجا مترو استخر زنونه كه نيست اين جوري كردي مرده هم گفت يهو ترسيدم خلاصه بيچاره دويد رفت سمت آقايون!!

زياد حرف خاصي ندارم فقط اين كه بچه ها جون هركسي دوست دارين برام دعا كنيد اين ترم درسام سنگينه!!ناجوره.۵شنبه هم از شانسم برام مشكل خيلي بدي پيش اومد نرفتم دانشگاه كه استاد ۵ نمره نامرد ازم كم كرد!!البته سر اين زياد ناراحت نيستيم بالاخره هيچي نباشه ديگه سبا كه هستيم

من برم ديگه

خيلي زياد

موفق باشيد

شاد باشيد

سلامت باشيد

سبز باشيد

در آخر هم

                                                                         باي باشيد

 

|+|
نوشته شده توسط سبا در چهارشنبه 1386/10/12 و ساعت
ندارد 
سلام بچه ها

خوبین؟ خوب باید وب برگرده به حالت قبل خودش ولی عجب خاطرات طولانی بود

شرمنده اگه خوب نبود

خوب بذارین یه جریانیو براتون تعریف کنم .برا خودم که خیلی جالب بود

سعی کنید خودتون تو اون فضا بدونید

خندم می گیره!!!!به زور جلو خندمم می گیرم

پنج شنبه ۱۵ آذر ماه ساعت ۸ شب تهران خیابان زرتشت فست فود بوف:قسمت غربی رستوران

من و بابام نشسته بودیم منتظر هم مامان که رفته بود مغازه ببینه و هم منتظر غذایی که سفارش دادیم

میز جلویی ما یه خانم چادری و کاملا محجبه با یه آقایی رو به روی هم!!(سوژه مورد نظر یافت شد)

خانم سرش پایین پسره تند و تند داره حرف می زنه(مخ تیلیت می کرده)خانم سرش هم بالا نمی کنه

ببینه این بد بخت داره چی می گه!!از اونجاای که کارآگاه سبا لبخونیش ۲۰ هستفقط تنها

کلمه ای که از دهان این دوشیزه بیرون میومده این بوده که :بله.منم همین طور.هرچی صلاح بدونن

از داخل میز شیشه ای هم داشت کفش خودشو نگاه می کرد!!

من به بابام اشاره کردم بابا اینارو نگاهبابام گفت به نظر تازه نامزد کردن

بعد از چد دقیقه دیدم یه آقایی براشون غذاشونو آورد

مرغ سوخاری بود بعد دیدم اون آقاهه رفت میزی که به مواظات اونا هست نگو بیچاره ها با کل فامیل

اومدن بیرون!همه هم دارن نگاشون می کنن!!پسره ۱ کلمه حرف میزد داداش دختره نگا می کرد!!

بعد این خانومه که گفتم تازه نامزد کرده همچین با ناز و ایناش نایش نایش بازی چنگال و برداشت

۱ دونه سیب زمینی زد به چنگال ۱۰۰۰۰۰ جور ادا در آورد بعد گذاشت دهان مبارک

به بابا گفتم وای این چرا این جوری می خوره؟با چنگال چرا می خوره؟(اصل سیب زمینی خوردن

با دست خوردنش هست .به این صورت که مشت می کنی بر میداری و تمام دست و دور دهان خود را با

کچاپ یکی می کنید)بعد با اون سیب زمینیه ۱ ساعت بازی هم می کرد

حالا پسره هم نمی خواست وانمود کنه گشنش هست!!ولی از اون جایی که آقایون هیچ وقت خدا

شرمنده شیکمشون نمیشن کمتر جلوی خودشو می گرفت!!

بعد یهو دیدم پسره قسمت سینه مرغ که سوخاری بود یه تیکه کوچیک کرد با چنگال داد دسته دختره

(دوستان من مطمئنم حالتون بد شده ولی خوب باید یاد بگیرین)(من جای دختره بودم اون تیکه

مرغ می کوبوندم تو سر پسره می گفتم بشین خودت کوفت کن سینه می دی من؟بعد خودم با دست

قسمت رون و برمیداشتم و با دندون یک گاز گنده میزدم !!تا اون باشه تک خوری نکنه تو مرغ خوردن)

دختره هم بازم با پشت چشم نازک کردن ازش گرفتهی اینا این جوری می خوردن من اشتهام کور

می شد!!دیگه مامانم اومد به مامان نشون دادمشون مامان هم گفت آره تازه نامزد کردن

نگاه کن النگوهشو!!!!!من دیدمچشتون روز بد نبینه تا آرنج النگو داشت!!!

خلاصه اونا همین طور به این کاراشون ادامه دادن تا اینکه فامیلاشون با این که کلی طولش دادن ولی غذای اونا تموم نشد

مجبور شدن که پاشن برن!!اونا که رفتن

اول پسره دوید ۲تا پیتزا سفارش داد!دختره هم چادرش برداشت!بعد با هم ۲تایی گل می گفتن و گل

می شنفتن!راحت نگاه هم می کردن .راحت حرف می زدن.همش هم مثل قحطی برگشته ها

می خوردن!۱من و مامان و بابام دهنمون از تعجب باز مونده بود

بعد که اومدیم بیرون .مامان تعریف می کرد که وقتی نامزد بودن با بابا میرفتن شام بیرون .مامان چون خجالت می کشیده زیاد نمی خورده!!در نتیجه می رسیده خونه به مامانجون می گفته

من گشنمهولی فکر کنم دیگه کسی این جوری نباشه!!خیلی مسخرس که آدم خجالت بکشه

نتیجش هم باید قسمت بد مزه ی غذا بهشون برسه!!!

ولی خیلی جالب بود بعد این که فامیلاشون رفتن اینا به طور کل رنگ عوض کردن

آهان آخراش که بود پسره سرش پایین بود داشت سالاد می خورد دختره یه نگاه بدی بهش انداخت که

من خودم ترسیدمخدا به همه رحم کنه!!

حواستون باشه با نامزدتون میرید بیرون من اون طرفا نباشم یا این که این جوری ضایع بازی در نیارین

خوب دفعه ی بعد فکر کنم وب به حالت قبل برگرده

امتحان میان ترم دارم دوستان همین طور در حال دعا باشین برای بنده

موفق باشین

سبز باشین

سلامت باشین

نامزد باشین

و در آخر

                                                 بای باشید

|+|
نوشته شده توسط سبا در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت
پایان 
سلام

خوبید؟معذرت که دیر آپ کردم

اگه خدا بخواد و پیغمبر راضی باشه و من همت کنم فکر کنم این دفعه قسمت آخر سفرم هست

عکسهای سفرم رو بعدا یه لینکی می دم که برین ببنید

اونم اگه همت کنم خودم

تا کجا بودیم؟تا اونجایی که حسنی جمعه رفت مکتب؟اوه نه!!اون یه چیز دیگه بود!!

تا اونجایی که رفتیم ایتالیا خیلی خلاصه می گم برای جلو گیری از سر گیجه و چشم درد!!

شنبه ۱۸ فروردین:صبح دیر بیدار شدیم .یه صبحانه ی مختصری خوردیم ولی از اونجایی که هممون دیر

حاضر می شدیم تا ساعت ۱۲ طول کشید تا از خونه بزنیم بیرون!!کوله پشتی ها رو پر از خوراکی کردیم

رفتیم به سمت شهر قدیمی و خونه ها و کلیسا های قدیمی رم

نمی دونم از شهر مدرن بگم یا از شهر قدیمی!!!از قسمت گلادیاتور بگم یا از قسمت گلادیاتور نماها

(منظورم گداهایی بودن که لباس اونا رو به تن می کنن و باید بهشون پول بدی تا باهاشون عکس بندازی

و اونا هم شمشیر الکی به دست می گیرن و قیافه اون بد بختارو می گیرن)

من چیزی که دیدم و می گم.میدون کلسئوم نزدیک ما بود پیاده رفتیم اونجا چون هم زمان شده بود با

عید پاک از کل اروپا جمعیت اومده بودن و خیلی شلوغ بود!!یه صف طویلی بود!اونجا از یکی شنیدم

در آمد حاصل از توریست که اونجا میره ۴ برابر در آمد نفت ما هست!!

می تونی تصور کنی؟وحشتناک زیاده

کشور ایران قدمت و بناهای تاریخی  خیلی قشنگ تر از اون داره ولی کو درآمد؟بی خیال. اعصاب

ظریف و حساس خودمون و سر این چیزای کاملا بی اهمیت خورد نکنیم ما نفت

داریم

خلاصه اون روز کلا فقط تونستیم شهر قدیمی رم و کلسئوم بگردیم!!واقعا قشنگ بود.آفتابش هم واقعا

داغ و گرم بود!!تا بعد از ظهر اون قسمت ها رو گشت زديم.عصري از پا درد ديگه جون نداشتيم راه بريم

برگشتيم سمت هتل اپارتمان!!خوبيه اين سفر با پاريس اين بود كه با تور نبود.

با اون بوديم مجبور بوديم طبق برنامه ي اونا حركت كنيم!!و فرصت ديدن همه جا نمي شد!!

يكشنبه ۱۹ فرودين:صبح بيدار شدم گلو درد خيلي بدي داشتم از حورا گرفته بودم!!شب گفتم پيش من

نخواب ها!!اين دفعه زود بيدار شديم و رفتيم بيرون!!محمد هم تيپ لباسي خيلي قشنگ و تابلويي

پوشيده بود!!لباس اين نگه ها يا همن سياه پوست ها كه گشاد و بزرگ هستن!!

رفتيم بيليط تور باس كه از اين اتوبوس هايي كه ۲طبقه هستنطبقه بالا سقف نداره سوار شديم

براي ۲ روز گرفتيم!!همه ي جاهاي تاريخي ايستگاه داشت و توضيح هم مي دادن از اين هدفن ها

مي ذاشتيم تو گوشمون به ۷ زبون مي حرفيد!!هر ۳۰ دقيقه هم اتوبوس ميومد !!ديگه هرچي ما تو

ايتاليا ديديم كليسا بود.واقعا بشون مذه ميده ميرن دعا مي كنن خيلي جالب بود!!و خيلي قشنگ

جالبيش اين بود كه چون كليساهاي اونجا همه كاتوليك بودن تعصبات ديني بيشتري داشتن

به اين معني كه كسايي كهبا تاپ و لباس هاي كه خيلي باز بودن راه نمي دادن و مي گفتن رو دوشتون

يه چيزي بندازين!!البته نه مثل اين وريا برخورد بدي داشته باشن.فقط يه تذكر كوچولو و همه هم احترام مي ذاشتن!

من هيچ مسلموني نديدم اونجا منظورم اينه كه مسلمون محجبه!!هرجا مي رفتيم راهبه ها بودن كه

يه حجاب مخصوصي داشتن و مارو مي ديدن كه روسري داريم لبخند مليح مي زدن(اين جوري)

سر راه بستني خريدم خوردم به طعم كاملا مسخره انتخاب كردم كه همانند يك زهر مار بود

و كل بستني و انداختم بيرون!!از يه چيز محمد خيلي خوشم اومد و حال كردم اين بود كه هرجا ميرفتيم

با اين لباس قشنگشكه در اصل براي امريكاياست و لهجه امريكايش همه فكر مي كردن كه امريكايي

وقتي مي پرسدين كه كجايي هستين از محمد خيلي راحت مي گفت ايراني(اخه تو اروپا خيلي كلاس

داره بگي امريكايي هستي)لهجه غليظ امركاييش هم خيلي با حال بود.همه كم مياوردن باهاش

مي حرفيدن.از جاهاي ديدني نمي تونم اسمشون بگم هم خيلي زياده و هم اين كه همشون

كليسا بودن.يا مجسمه لخت بودن اولا برامون خيلي عجيب بود بعدش خيلي عادي شديم

شب هم گفتيم بريم ببينم اين پيتزا كه تو ايران مي خوريم بهمون گفتن برا ايتالياس راسته يا نه؟

ادرس پيتزا فروشيه خوب گرفتيم با هم رفتيم!!از اونجايي كه ما خيلي بچه هاي خوبي هستيم

فقط شبزيجات مي تونيم بخوريم!!۲تا پيتزا با يه پاستا فارش داديم كه ببينيم اگه خوبه بيشتر بخوريم

دوستان چشمتون روز يا شب بد نبينه!!نون لواش و بهش گوجه مالونده بودن گفتن بياين اينم پيتزا

بدون هيچ كوفتي!!نه پنير داشت!نه نخودي و نه قارچي!!هيچي!!!يا ما گاگول بوديم(كه بعيد

مي دونم)يا اونا(كه حتما همين بود)پاستا هم بخوره تو سرشون خاك توسرا

گجه لهه شده انداخته بودن وسطش مي گفتن سسشه!!مه هي نگاه كرديم ديديم ازش چيزي در نمياد

از همه بدتر اينو بگم اشكتون در بياد اين كه كچاپ نداشتن و نبايد مي زديم!!يني به غذاشون توهين

مي شد اگه مي زديم!!پيتزا بسيار خوشمزشون و بايد با سركه و يا روغن زيتون ميل مي نموديم

ديگه به زور يه زره خورديم رفتيم خونه مامان برامون رويولي با پنير درست كرد خورديم!!

دوشنبه ۲۰ فروردين:محمد صبح برگشت هلند.بعد ما بازم رفتيم چند جارو گشتيديم.از طرف سفارت

ايران برامون غذا اوردن.كه خداروشكر سوپ بينش بود و براي سرما خوردي وحشتناك من خوب بود

يه غذا خوشمزه خورديم.بعدشم من يه زره تو نت چرخيدم شب بيرون نرفتيم.

سه شنبه ۲۱ فروردين:صبح زود بيدار شديم ديگه همه جارو گشتيديم واتيكان هم رفتيم خيلي زيبا بود

جالب.كلي مسير هم بازم پياده روي كديم!!تا عصري كه راننده اومد دنبالمون .دعوت سفير ايران

جناب اقاي زهره وند بوديم داخل رزيدانس!!وقتي رفتيم با خانومشون منتظر ما بودن .محوطه رزيدانس

ايران و نشون دادن.داخلش از سنگهاي خيلي قشنگ تزيين شده بود(تو اخبار نشون داد اقاي لاريجاني

رفته بود)خانم زهره وند مي گفتن رزيدانس ايران قبلا كاخ معشوقه ي موسيليني بوده.كه ايراني ها

خريدن .به علت بزرگ بودن رزيدانس ايران تو ايتاليا اسم اون خيابون هم كه توش قرار گرفته رو گذاشته

بودن تهرانهم خانم و هم اقاي زهره وند هم صحبت هاي خوبي بودن!!بعد هم شام خورديم

البته من خيلي مختصر خوردم.ولي حورا اومده بود پيش من نشسته بود دور  از دسترس مامانش .

تا تونست خورد!!يعني جاي همه ي ماها خورد!اخري داشت مي تركيد كه من بهش اشاره كردم

بعد از شام هم خداحافظي كرديم با رانندشون كه اسمش اقاي كارلو بود رفتيم گشت زديم

رفتيم يه پاركي كه مجسمه ي فردوسي توش ساخته بودن!!از اونجايي كه همه ي مجسمه ها

تو ايتاليا برهنه بود هممون فكر مي كرديم فردوس بينوا هم اونجا لختش كردن و از تصور اينكه مي تونيم

لخت فردوسي هم ببنيم به هيجان اومده بوديمكه البته خدا رو شكر تو كشور غريب

هنوز همون لباس به تنش بوداقاي كارلو از زمان ر‍ژيم قبلي يعني پهلوي راننده ي سفارت ايران بوده

فارسي هم كامل بلد بود!!كلي اطلاعات جالب داشت!بعد با هم رفتيم پل آرزوها که ب هر

تیر چراغ برق کلی قفل زده بودن/هرکی که ازدواج می کرده یا دوست یا هر خاک برسرییی می کرده

۲تایی میومدن اونجا برای استحکام این پیوند قفل میزدن و کلید اون قفل رو به درون روخدونه مینداختن

بعضی ها قفل فرمون زده بودن بعضی ها هم از این زنجیر گنده ها با قفل بزرک.بعضی ها عکس

خودشون هم روی قفل زده بودن بعضی ها هم اسمشون و می نوشتن!!خلاصه خیلی جالب بود

جالبیش این بود که شهردار و دولت از این کار حمایت می کردن و دست به اونا نمی زدن!!

و کسی هم حق جدا کردن قفل رو نداشت!!!

آخرین جایی هم که از ایتالیا دیدیم و خیلی قشنگ بود.نزدیک دفتر ریاست جمهوری یه چشمه بود که

بهش می گفتن چشمه آرزوها می رفتی اونجا یه سکه مینداختی و آروز می کردی!!بعضی فرهنگاشون

خیلی به ما شبیه بود.مثل همون قفل یا سکه یا احترام بزرگتر یا خیلی چیزای دیگه!!

بازم از اونجا بستنی خریدیم خوردیم و آرزو کردیم سکه انداختیم!!

چهارشنبه ۲۲ فروردین:صبح بیدار شدیم راننده اومد دنبالمون رفتیم فرودگاه .ساعت ۴ رسیدیم هلند .

از اونجا یه راست رفتیم یه فروشگاهی من کلی پاستیل خریدم.با خوراکی هایی که دوس دارم!

بگشتیم رزیدانس شام خوردیم.بعد همه ی وسایلمون و جمع کردیم!

پنجشنبه ۲۳ فروردین:صبح زود بیدار شدیم.حورا رفت مدرسه غیر مستقیم باهاش خداحافظی کردیم

من آخرین دور با دوچرخه هم اطراف واسنار زدم بعد زود ناهار خوردیم با محمد و خاله و خودمون

رفتیم فرودگاه.کلی اضافه بار داشتیم که مشکلی پیش نیومد.تو فرودگاه کلی اتفاقای خنده دار افتاد

ولی خیلی زیاده!!ساعت ۱۱ به وقت تهران رسیدیم!!علی با مهدی اومده بودن دنبالمون

دایی هم اومده بود!!

اینم پایان سفر سبا پولو بر وزن مرکوپولو!!

خیلی طول کشید

مرسی که خوندید

موفق باشید

باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

|+|
نوشته شده توسط سبا در سه شنبه 1386/08/15 و ساعت
غم.قدر 

درياي تفكرات را مدِّ غم چنان بالا مي آورد  كه صاحب غم همچون جزيره اي متروك.

جزيره اي بي قايق و تهي از حيات .فرياد ِخوف از تنهايي بر مي كشد و گمان مي كرد

كه فرد خواهد رفت و ديگر بر نخواهد آمد!!

اندوهي كه از اعماق سرچشمه نگيرد،اندوه نيست.عزاي باطل و بي اعتباري به خاطر

 سركوب شدن اميال فردي ست و انسان متفكري كه گهگاه گرفتار اندوه نشود عليل

و ناقص است،دور از دريا،دور از توفان،دور از پرواز،دور از شكستن روح......

امّا تفكر همان گونه كه اندوح مي آفريند،در دوام مثبت خويش پلي خواهد ساخت

ميان جزيره و جماعت،ميان فرد و خلق،ميان امروز و فردا پلي به سوي شادماني

روح.....

                                                          ن.ا

 

 

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط سبا در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت
ادامه تعطیلات 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خوبين؟

مي دونم هيچ دليل و برهاني نمي تونم بيارم كه دالِّ بر دير آپ كردنم باشه!!

شرمنده اخلاق قشنگ همتون!!

ولي جدني خاطره نوشتن اونم خاطره اي كه يه زره داره قديمي مي شه و يا از گذشته نوشتن سخته!!!آينده چون خبر

نداري هرچي دوست داري بنويس!!من سعي مي كنم كم گويم و گوزيده گويم Jادامه سفر و مي نويسم بقيش وبُ

بر مي گردونم به روال قبل!!!

تا اونجايي بوديم كه:

يكشنبه 12 فرودين ماه: (پاريس)اين دفعه ديگه خواب نمونديم،صبح ِ زود بيدار شديم براي گشت زني تو جاهاي توپ

اصلاً غكر كنم نوعي بي احترامي يا كم ارزش گذاشتن به اماكن تاريخي يا مذهبي باشه انقدر كم توضيح مي دم ولي

خوب اين دفعهُ فاكتور بگيرين.رفتيم با اعضاي تو كليساي سَكر ِ دُكوخ.چون بالاي يك تپه قرار گرفته و شكل كلي اون

به شكل قلب هست اين اسم و روش گذاشتن.كلي بايد از پله بالا بري تا به اونجا برسي از پله هاي سمت غرب كه

رفتيم 547 تا پله بود از يه جاي تغريباً باريك.توجه داشته باشين پله هاي سمت غرب!!!

خلاصه كليساي خيلي بزرگ و با شكوه بود آدم حال مي كرد فقط نگاه مي كرد!زماني رفتيمكه داشتن دعا مي خوندن

ماه آروم نشستيم گوش داديم!بعد از اونجا پياده رفتيم يه دهكده خيلي با مزه البته داخل خود شهر پاريس بود ولي باز

انگار فرم قديمي خودش رو حفظ كرده بود به اونجا مي گفتن دهكده نقاشان.همه ي نقاش ها اونجا جمع بودن همه جور

سبك نقاشي بود!!البته اينم بگم خيلي گرون بود اگه مي خواستي بخري!توي اونجا هم مغازه هاي با مزه بودن كه

مجسمه هاي كوچي پاريس و مي فروختن.چندتا نقاشي و از اين چيزا خريديم اومديم!

خلاصه بگم بعد از چند ساعت حركت كرديم به سمت كشور هلند.انگار برگشتني خيلي نزديك بود!

متاسفانه موزه لوور نشد بريم چون وقت كوتاه بود.سفر بعدي حالا!!

شب راننده اومد دنبالمون تو اوترخ ساعت 9 شب رسيديم خونه!

دوشنبه 13 فروردين:صبح زود بيدار شدم.همه كار داشتن منم سوار 2چرخه شدم تنهايي كلي رفتم اطراف و گشتيدم

تنهايي هم براي خودش عالمي داره كه به هيچ كس نمي گم!تو راه برگشت مهموناي رزيدانس و ديدم كه دارن وارد

محوطه مي شن!ديگه مراسم 13 به در رو هم ما گرفتيم و خيلي هم خوش گذشت.بعد از ظهر مهمونا رفتن

ما هم رفتيم مركز دن هاخ جاي كر اقاي نخست وزير و اينارو البته از دور ديديم!تو راه از بس محمد حرف زد

مخمون همه به طور رسمي صوت كشيد!!همش هم چرت مي گه بنده خدا!!بازم آخر شب مهمون اومد كه من حال

نداشتم رفتم لالا ولي مثل اينكه داشتن حرفاي ترسناك مي زدن يهويي يه خفاش اومده بود داخل خونه

همه هم ترسيدن بد جور!!منم كه طبقه 3 بودم هيچي حاليم نشده بود!!دنيارو آب ببره منو خواب مي بره!!

سه شنبه 14 فروردين:هيچي يادم نيست!!!!!

چهارشنبه 15 فروردين:صبح بيدار شدم قبل از صبحانه آخه مامانينا خواب بودن با دوچرخه رفتم مركر خريد واسنار

بعد خاله و تو فروشگه ديدم با هم قهوه و كيك خورديم دوباره خريد كرديم!صبح اونجا ميرفتيم چون نونوايي كه نه

اوني كه تو ذهنتون هست اونجا بود!بعد يه فروشگاه ديگه رفتيم!!براي صبحانه اومديم خونه!رفتيم دنبال ورا از اونجا

هم رفتيديم باغ گل كه هلن به همين باغ گلش هست كه معروفه!البته مثل اينكه امسال به دليل گرماي هوا زود تر

باز شده بود.اسمش كُكِنهُف بود!خيلي خيلي خيلي خيلي زيبا.جداً تا نريد نميشه گفت!از همه مدل گل لاله بود

از همه رنگ.كلي قو هاي قشنگ.حتماً تاكيد مي كنم بريد!تا عصري اونجا بوديم.ديگه برگشتيم خونه

بازم دوچرخه سواري

پنجشنبه 16 فروردين:صبح رفتم يه مسير جديد دوچرخه سواري كه به طور اسفباري خورديم زمين!!

شلوارم دم زانوهاش پاره شدم دستم و پام خيين اومد!!خيلي درد گرفت.با حال زار برگشتم خونه!

بعد حورا كه 5شنبه ها زود تعطيل مي شد اومد و همه با هم يعني محمد هم بود با مامان و بابا و خاله و حورا

رفتيم دهكده اي به نام گاردن توش پر بود از اين آسياين هاي بادي!!منظره ي واقعاً قشنگي بود.اونجا محمد با حورا

سر چيپس دعواي وحشتناكي كردن كه به خير گذشت!!(حورا خيلي شيكمووووو ِ)بعد رفتيم بندر رتردام

براي شام رفتيم يه رستوران چيني آقا رضا هم اومد .كلي خورديم من از بس ميگو خوردم هووشم خيلي زياد شد

نمي دونستم با، هوشم چي كار كنمJ ؟!!ديگه انقدر مونديم اونجا تا ساعت 2 برگشتيم خونه!

جمعه 17 فروردين:صبح زود بيدار شديم وسايل و جمع كرديم.ساعت 11 رفتيم يه شهر ديگه كه بايد از اونجا

كه فرودگاه كوچيكي اونجا بود مي رفتيم ايتاليا!ديگه سوار شديم از آرايش يه خانوم كه خيلي مسخره و مزحك بود

فهميدم اونا هم ايرانين!همه جا دنيا تابلوايم به خدا!!اون از لباس پوشيدنشون اون از آرايش كردنشون!!

رسواي عام و خاص مي شن!درست پشت ما هم نشستن!فكر مي كنم 2ساعت بود پروازمون!!ديگه رسيديم

اونجا يه راننده به نام آقاي وينچنزو كه ايتاليا يي بود ولي فارسي هم بلد بود ولي خودش و مي زد به اون راه كه بلد

نيستJ اومد دنبالمون بالاخره مارو به اون هتل آپارتماني كه گرفته بوديم رسوند!تا بيايام جا به جا بشيم

خيلي طول كشيد!

آخر شب رفتيم ميدون كلسِئوم همونجايي كه گلادياتور ها مي جنگيدن دايره شكله واقعاً عجب ابهتي داره  سنش

به 2000 سال ميرسه و سزار بيچاره نتونست كامل شده ي اونو ببينه هيچ وقت!

وقتي رسيديدم اونجا شب وفات حضرت مسيح بود براي همين كه اونجا هم پاپ حضور داشت و همه كاتوليك ها

جمعيت خيلي زياد.يه صليب بزرگ هم آتيش زده بودن.به همه هم صليب كوچيك مي دادن!ما هم گرفتيم!

مراسم و ديديم و اومديم به سمت خونه!

تا همينجا فكر كنم خسته شدين خوندين!!شهر رم خودش خيلي زياد توضيح داره.خودتون كه مي دونيد!

مي دونم دليل اينكه امتحان ترم تابستون داشتم و بعد از اون خاله اينا رفتن و بازم بعد از اون اساس كشي

و برگشتن به خونه ي قبل هم بود دليل نمي شه براي دير آپ كردن ولي خوب شما بذارين به حساب تنبلي و

مشغله هاي ديگه!!تازه گيها سرگرم كاري هستم!!اگه خدا به خواد و همّتم خوب باشه تا 3 سال ديگه به اتمام مي رسه

خواهشمندم سر افطار برام دعا كنيد!!واقعني لازم به دعا هستم براي شروع اين كار!!

موفق باشيد

سلامت باشيد

سبز باشيد

روزه گير هاي خوب خدا باشيد

.......

...................

مثل هميشه

                                                          باي باشيد

|+|
نوشته شده توسط سبا در چهارشنبه 1386/07/04 و ساعت
ادامه ی عید 
سلام

خوبین همه؟چه خبرا؟شرمنده که دیر به دیر می آپم!!خیلی بد شدم!خودم می دونم

خوب تا ۴ فرودین گفتم!

۵فروردین یکشنبه:روز تعطیل بود!بعد از صبحانه با خاله اینا که محمد شاملش نمی شه رفتیم فلندام

یه شهر کوچیک و زیبا و با خونه های واقعا قشنگ مثل تو نقاشیا شهر کوچیک و ساحلی بود!!

تو اون شهر صنایع دستی کشور هلند می فروختند یه چندتایی خریدم!!ولی ایران ارزون تر بود همون صنایع دستی اوناتنها چیزی که به من خیلی چسبید خوردن ماهی هرینگ بود که خام می خوردی

فقط بهش یکم پیاز می زدن ماهی خام می خوردی!من ۲تا خوردم البته نه مثل ساردین کوچیک نبود ولی خوب قدش تغریبا ۱۵ سانت بود!!نه تیغ داش نه چیزی!!تا ساعت ۳ اونجا بودیم.ناهار اومدیم

خونه!استراحت کردن مامانینا بعد با هم رفتیم خرید!۱البته خرید خوردنی

۶فروردین دوشنبه:صبح زود با خاله و محمد باباینا رفتیم مادرودام.جایی بود که کشور هلند رو ماکتش رو

با مصالح واقعی درست کرده بودن!!اونجا هم خیلی قشنگ بود!مثلا درخت که اونجا گذاشته بودن درخت

واقعی بود!!ولی با تغییر فیزیولوژیکیش درخت از یه مقدار بیشتر بزرگتر نمی شد!!البته یه قسمت هم بود

که مجسمه های یخی بود!۱خیلی جالب بود!انقدر اون تو سرد بود خودشون لباس گرم بهمون می دادن

ولی همه دماغاشون قرمز می شداز اون جایی که خیلی بزرگ بود!!تا بعد از ظهر ساعت ۵ اونجا

بودیم!!خیی چیزای باحال داشت ولی میذارم وقتی خودتون رفتین ببینید!این جوری مزش از بین میره

۷فروردین سه شنبه:صبح زود بیدار شدم.با خاله با ۲چرخه رفتیم مرکر خرید واسنار تو فروشگاه یه قهوه

خوردیم اومدیم.بعد با مامانینا رفتیم سمت کشتی نوح(حتما تو اخبار ایران دیدین چند بار نشونش داد)

اون آقا چون می دونست ما.... هستیمخودش به شخصه اومد توضیح داد.البته هنوز کامل نشده بود

۵برابر کمتر از اندازه ی واقعی کشتی حضرت نوح بود!آخرش هم یه کتاب که درمورد کشتی حضرت نوح

بود.امضا کرد و تهش نوشت تقدیم به همه ی مردم ایران داد به منالبته ما براش یه بسته پسته

و نقل ارومیه دادیمبی چاره می گفت نلق

۸فروردین چهارشنبه:حورا زود تعطیل شد از مدرسه.من با مامانینا نرفتم بیرون!با حورا رفتیم ۲چرخه

سواری.همه جارو گشتیدیم.کل خیابونای اطراف.اومدیم خونه دیدیم بازم مامانینا نیومدن.یه زره تو نت

ول گشتیدیم ۲باره با دوچرخه زدیم بیرون.اومدیم خونه دیدیم مامانینا اومدن دارن ناهار می خورن البته

ساعت ۷بودولی این آشپزای ترکیه ای خیلی با حالن خیلی توپ درست کرده بود

۹فروردین پنجشنبه:با مامان و خاله رفتیم مرکز خرید دن هاخ.خرید کردیم.منم ادکلن خریدم چندتا

بعد خاله تو رزیدانس مهمون داشت زود رفت!چون راننده می خواست بره دنبال حورا من و مامان هم

باهاش رفتیم!دیگه با حورا برگشتیم.وقتی ما رسیدیم مهمونا غذا خورده بودن ما هم ناهار خوردیم!

بعدش من و حورا با پسر اون مهمونشون با هم ۳تایی رفتیم با ۲چرخه دور زدیم!!این ور اون ور و بهش

نشون دادیم!از اونجاای که فرداش می خواستیم بریم پاریس زود رفتیم خونه با حورا وسایل و آماده کردیم

۱۰ فروردین جمعه:صبح زود ساعت ۵ بیدار شدیم رفتیم شهر اوترخ با اوتوبوس که تور بود رفتیم.ساعت

۴بعد از ظهر رسیدیم پاریس بعد از ایفل کلی عکس انداختیم.سوار کشتی شدیم(همون که تو فیلم مدار

صفر درجه نشون میده)از تو روخدونه همه جارو دیدیم!بعدش رفتیم هتل شب خوابیدیم!

۱۱ فروردین شنبه:صبح دیر بیدار شدیم یعنی همه سوار اتوبوس شده بودن ما هنوز خواب بودیم

ولی بالاخره تند تند صبحانه خوردیم آماده شدیم رفتیم به سمت دیزنی لندبهترین روز بود!

خیلی خوب بوداز صبح رفتیم توش تا ساعت ۸ شب کلی بازی کردیمجای همه اونجا خالی

مخصوصا سپیس راکتآدم پرت می شه!!خیلی خفنه.وای خدای من اگه ایران از اونا داشت

من هر روز اونجا بودم!من که ادعا نترس بودن دارم بار دوم که سوار شدم به غلط کردن افتادم

بابام که نیومد!چیزای دیگش هم خیلی توپ بودیه ترن داشت که آدم دقیقا ۳۶۰ درجه کامل می چرخید!!احساس کردم پاهام اومدش تو دلم!مامان بیچاره هم تو همه ی بازی ها به زور می بردم

جالبیش اینجا بود جاهای ترسناک هر بازی دوربین گذاشته بودن از همه عکس به صورت اتومات

می گرفتن.وقتی میومدی بیرون قیافه خودت و می دیدی  موقع ترس چی شکلی شدیاگر هم

می خواستی پول میدادی برات چاپ می کردن.بهترین جایی بود که تو عمرم رفته بودم!!

وسیله بازی توش پر بود

خوب بقیش دفعه ی بعد.خیلی سرتون و درد آوردم همش فک زدم!!!

هنوز از بقیه سفرم مونده .چون تو اساس کشی هستیم و بناییی یکم سرمون شلوغه اگه دیر به دیر به وبتون سر می زنم معذرت

موفق باشید

سلامت باشید

سبز باشید

شاد باشید

ماه شعبان خوبی داشته باشید

مثل همیشه

                                               بای باشید

|+|
نوشته شده توسط سبا در یکشنبه 1386/05/21 و ساعت
عيد 
سلام

چقدر دلم برای وبم تنگیده بود!!!

خوبین؟

چه خبرا؟

چون خاطرات سفرم  و خیلی خلاصه می خوام بنویسم زیاد احوال پرسی نمی کنم

از روز ۲۴ اسفند پنج شنبه شروع می کنم:ساعت ۵:۲۰ از ایران به سمت امستردام پرواز داشتیم

حدود ۵ساعت پرواز بود نشد که بخوابم انقدر دادن خوردیم ترکیدیدم

تو فرودگاه اونجا یه مقدار به عکس پاس من گیر دادن که بابا تریپ غیرت اومد مامور بد بخت ترسید رفت 

خاله هما با محمد و سینک رانندشون اومدن دنبالمون.دیگه از آمستردام تا دن هاخ یا همون لاهه که ایرانی ها می گن ۱ ساعتی راه بود!!!رفتیم ساکهارو باز کردیم وغاتی خاله اینارو دادیم

بعد از ظهر من و بابا و مامان و خاله رفتتیم یه شهر دیگه دنباله حورا دختر خالم اونجا مدرسه می رفت

چون از اومدن ما خبر نداشت ما رو که دید کلی ذوق زده شد!!!ولی این حورا چقدر زود زود بزرگ می شه دیگه داشت هم قد من می شد

چاق هم که شده بود!!!!

رفتیم خونه با حورا ناهار خوردیم.. بابا خسته بود خوابید عصری رفتیم لب دریا خیلی سرد بود

منجمدیشن شودیم!!!اسم اون محل اس خی فنینگن بود!!!تابستونا اونجا خیلی شلوغه!!!

۲۵ اسفند جمعه:حورا صبح زود رفت مدرسه!!ما هم با خاله رفتیم آمستردام حتما می دونید آمستردام به چی معرفه ؟به این که مواد مخدر به راحتی فروش میره!!!و کلا حرکی می خواد عشق و حال کنه

اونجا میره!!!۱البته ما نرفتیم اون جاهاش رفتیم میدون دام و موزه مادام توست که مجسمه

شخصیت های مهم تو اونجا هست!!قول میدم یکی از عکس هارو براتون تو آپ بعدی بزارم

تا بعد از ظهر اونجا بودیم!!!خسته برگشتیم خونه

۲۶ اسفند شنبه:روز تعطیل بود.صبح زود با محمد و خاله و مامانینا با آی هان راننده ی ترکیه ایشون رفتیم جایی به اسم افتلینگ!!

البته ترک ها اسم اونجا رو گذاشته بودن جنت(بهشت)جهنم!!نمی تونم بگم مثل شهر بازی خودمون چون زمین تا زیر زمین فرق می کرد!!

ولی ما از صبح زود رفتیم شب که برگشتیم هنوز خیلی از بازی ها بود که سوار نشده بودیم!!

یه چیزی تو مایه های دیزنی لند ولی نه به اون با حالی!!!ولی خوب انقدر قشنگ و زیبا بود که به پای همش می رسید.شب هم اومدم تو نت چتیدم

۲۷ اسفند یکشنبه:صبح زود بازم بیدار شدیم ین دفعه دیگه محمد نیومد بولی بقیه بودن با هم رفتیم

بلژیک!!!چون روز تعطیل بود خیلی نگشتیم!!وحشتناک سرد بود هواش مثل هوای کوهستانی بود

باد که می خورد به صورتمون انگار می خواست بسوزونه!!ولی این مردم اروپا چقدر زیاد با هم

آدامس عوض می کنن(یعنی بوس می کنن)هی ما بار این جلو راننده و با حورا تابلو نشه

می گفتیم وای آدامس!!حورا هم که زبل خوان تر از همه هر هر می خندید!!البته از این حرکت زیباکه

انجام می دادند ب طور مخفیانه عکس انداختیم!!!!شب خسته و کوفته اومدیم خونه!!

۲۸ اسفند دوشنبه:صبح بیدار شدم یکم ۲چرخه سواری کردیم!!!البته پسر آیت ا.. حسنی بود اونجا باید صبحانه و با ایشون می خوردیم!!

منم حوصلم سر رفت تو باغ و با دوچرخه گشتیدم!!بعدش چون خاله باری عید می خواست به بچه ها

هدیه بده رفتیم فوشگاه ایکیا خیلی بزرگ بود!!!من یه چیزی می گم شما یه چیزی می شنوید!!

از مصلا امام خمینی تهران بزرگ تر بود!!همش هم وسایل خونه دکوراسیونش بود!!

من یه صندلی دیدم خیلی خوشم اومد!!مامانینا برام نگرفتن چون به سقف خونمون نمی خورد!

۲۹ اسفند سه شنبه:چون شب عید می شد با خاله رفتیم مرکز خرید بعد اپن مارکت رفتیم

از فروشگاه آلمانیا ماشین اسباب بازی خریدمبعد از ظهر اطراف خونهی خاله اینا قدم زدیم

رفتیم مرکز خرید واسنار!خیلی زود تعطیل می شدن مغازه ها ساعت ۵ دیگه شهر مرده ها می شد!!

ما ایرانی ها هم که تازه غروب می شه بیرون رفتنمون می گیره خیلی سخت بود!!

رفتم اون کلیسایی که برای غسل تعمید نوه های ملکس هم دیدم!!خیلی هوا سرد بود!!

شب بازم رفتم نت یه زره گشتیدم دلم برا همه تنگیده بود دوست داشتم شب عید خونه می بودم!!

دیگه تا لحظه تحویل سال بیدار بودیم با شوهر خالم و بابام!!آشپز هم یه دسر توپ درست کرده بود منم کلی خوردم!!

یه چیز عید تو اروپا مزه میده اونم اینه که عیدی آدم واحد پولیش تییر می کنه!!

۱۵۰ یورو عیدی گرفتم!!ذوق زده شدمرفتم اتاقم خوابیدم

۲فروردین ۱۳۸۶ پنج شنبه:من و مامانینا با محمد رفتیم دانشگاه محمد تو شهر دلف!فکر کنم اکثرا بشناسید چون یکی از معتبر ترین دانشگاه هاست!شهر کوچیک و خیلی قشنگ!!

جدا خوش به حال دانشجواش همه با دوچرخه می رفتن !!!اینجا باید ماشین مدل بالا باشه تا کم نیاری!!

دانشگاه بزرگ و مجهزی بود البته زیاد نرفتم توش محمد با استادش یه کار کوچیک داشت اومد

بعد خاله هم خودش و به ما رسوند با هم رفتیم شهر بندری رتردام که بزرگترین بندر دنیا تا چند سال

پیش بود!!!سوار کشتی شدیم خیلی جالب بود آب دریا اونجا سیاه مثل دریا خودمون نیست زلال باشه

بالاخره کشور کفر دیگه

خونه های چند ضلعی و برج اراسموس که تغریبا شبیهه برج میلاد خودمونه هم گشتیدیدم!!

من خیلی گشنم بود با محمد رفتیم مکدانلد یه چیزی خوردیم بعد ۲باره رفتیم پیش مامانینا!!تا شب اونجا بودیم.دیگه رفتیدیم خونه!!

۳فروردین جمعه:شب مهمونی عید بود کلی رزیدانس شلوغ بود!برای همین من و خاله و مامان رفتیم

بیرون من چندتا چیز میز خریدم.زودی برگشتیم که خودمون برای مهمونی حاضر کنیم!!مهمونی خوب بود خوش گذشت!!نمی دونم چرا اصلا میلم به هیچی نبرد!!نخوردم!!

۴فروردین شنبه:صبح زود بیدار شدیم با آقا رضا و حورا و هما خودمون رفتیم آلمان شهر دسلدف!!

شنبه ها خیلی شلوغ مردم خرید می کنن کارای عقب افتادشون رو انجام میدن!ولی انگار این آلمانها

فقط کار مشروب و آب جو خوردنشون عقب افتاده بود!!همه ماشاا.. خدا زیاد کنه ریخته بودن تو این بار ها

منم که حساسسسسمی دیدیم آدما تو آلمان عجیب قریب تر بودن!!تیپاشون یه جورایی بود!!

خوب از اون جایی که من هر جای دنیا برم باید حتما بسنی اون جارو تست کنم تو اون سرمای وحشتناک بستی زدم تو رگ!!

یکم خرید مرید کردیم و گشتیدیم ساعت ۱۰ شب بود اومدیم خونه

خوب تا اینجا که نوشتم فکر کنم خسته شدین

خیلی دوست داشتم جزییات کامل براتون می گفتم ولی خیلی زیاده!!

بعد از این که تموم بشه اینها حتما در مورد بعضی چیزا بهتون توضیح می دم

ببخشید که دیر آپیدم!!!

موفق باشید

سلامت باشید

سبز باشید

تابستون خوبی داشته باشید

                                       باي باشيد

|+|
نوشته شده توسط سبا در شنبه 1386/04/30 و ساعت